تبلیغات
وَمِنهُم مَن یَنتَظِرُ... - مطالب مصاحبه
تـــــــــــــوجه : کانال تلگرام
به کانال تلگرام ما بپیوندید:


https://t.me/madare_sefr_darajeh
ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در جمعه 17 آذر 1396ساعــت03:01 ب.ظ تــوسط کرار | نظرات ()
طبقه بندی: مدافعان وطن، مدافعان حرم، مصاحبه، دلنوشته...، شهدای صابرین،
برچسب ها: تلگرام، شهدا، کانال، کانال_تلگرام،
زندگینامه ی سردار شهید عباسعلی جان نثاری - قسمت دوم

بسمه تعالی



**********************
قسمت دوم:

 روزهای پرخاطره و پرمخاطره ای را با ایشان سپری کردیم. یادم هست در آتشبار بر اثر حادثه ای دست چپم شکسته بود و پس از مدتی که گچ آن را باز کردم دستم بطور کامل باز نمی شد.در آن روزها تازه داشتیم نظامی می شدیم. از جلو نظام می دادیم و صبحگاه برگزار می کردیم و از همان روزها دوست داشتیم انضباط حاکم باشد. در هنگام از جلو نظام چون دست بنده کامل باز نمی شد. ستونی که بنده در آن بودم تا آخر ناهماهنگ با بقیه ستونها بود. و برادر چهارباغی می گفت بی نظم دستت را بکش و همه آتشبار می خندیدیم .


 آنقدر خاطرات زیاد و شیرین است که نمی توانم به راحتی بگذرم. برای اجرای عملیاتی در ارتفاعات در منطقه قصر شیرین موضع انتظار را اشغال کرده بودیم. فرمانده آتشبارمان برادر چهارباغی بود و یک نفر امدادگر داشتیم به نام انگشتر ساز، البته امدادگر که نه، ولی می توانست آمپولی بزند و قرصی بدهد در این حد موضع انتظارما نزدیک روستاهای مردم بود. مردان و زنان و بچه های روستائی فهمیده بودند که ما کسی را به عنوان امدادگر داریم. یکی، دو مراجعه آنها را، برای رفع مریضی پاسخ دادیم اما هر چه می گذشت می دیدیم کار دارد مسیر خود را عوض می کند و همه اهالی برای امداد به ما مراجعه می کنند و در قبال درمان ماست می آوردند، پنیر می آوردند و کار به جایی رسیده که زنان هم می گفتند که آقای به اصطلاح دکتر بایستی آمپول ما را بزند که ما دیگر از آنجا تغییر موضع دادیم.
داشتم می گفتم برادر غازی می گفت عملیاتی در پیش داریم و شما به عنوان فرمانده یکی از آتشبارها بایستی کار کنی از او اصرار و از من امتناع به هر حال حکم بود و بایستی قبول می کردم. اولین تجربه فرماندهی بنده مصادف با عملیات بزرگ خیبر بود. چه مسئولیتی و چه آتشباری و چه ماموریت مهمی، سراسر خاطره، در آتشباری که بنده فرمانده آن بودم افرادی بودند که جای پدر بزرگ من بودند، افرادی بودند با تحصیلات بالاتر از بنده و من فردی با جثه کوچک همان مواردی که ابتدا در مقدمه گفتم.اولین تجربه فرماندهی بنده و توقعی زیاد تر از حد یک آتشبار (پاسداری کم تجربه) به هر حال همه انقلاب و جنگ و بعد از آن با عنایت حضرت بقیه الله(عج) امورات سپری می شد و می شود...در پشتیبانی آتش از عملیات خیبر، آتشبار ما در نقطه ای اشغال موضع نمود که با هیچ یک از اصول نظامی تطبیق نداشت چرا که برادران ارتشی با اصول کلاسیک بیشتر تا آن زمان آشنایی نداشتند و خمپاره انداز 120 و توپخانه 105میلی متری آنها پشت سر آتشبارها که 130میلی متری بود اشغال موضع کرده بودند. البته بی دلیل هم نبود، ما برای پشتیبانی از نیروهایی که وارد جزیره مجنون شده بودند و هنوز پشتیبانی آتش قوی نداشتیم به آن موضع رفته بودیم و از طرفی پاتک های شدید دشمن با پشتیبانی آتش توپخانه و هوایی جهت باز پس گیری زیاد بود. ولی بایست این فشارها به حداقل می رسید. به همین منظور آتشبارها ما در تقاطع دژهور و دژ کلاسیه مستقر شد تا بتواند جاده جنوبی منتهی به جزیره جنوبی را که فشار اصلی دشمن از آنجا بیشتر بود زیر آتش قرار دهد.سابقه نداشت آن قدر آتشبار شلیک کند بچه ها و مسئول قبضه ها دیگر توان نداشتند کار کنند و لوله توپها به قدری داغ شده بود که با گونی خیس خنک می کردند .

 ماموریت و تجربه اول بنده با آرام شدن حرارت عملیات و پاتکهای آن طی شد و در پایان همین ماموریت پس از یک جابجایی دشمن سنگر به سنگر جای خالی نفرات و قبضه های آتشبارها را گلوله باران کرد و دو نفر از بهترین نیروهای آتشبار بنام علی اکبر پاپی یاقوند و نجات علی نژاد به درجه رفیع شهادت نائل آمدند  .یادشان بخیر و راهشان پر رهرو . و یادش بخیر شهید حسن غازی که در همین عملیات در یک ماموریت خطرناک پشت دژ طلائیه بر اثر گلوله دشمن به شهادت رسید .
 کسب مهارت و دانش تخصصی از لازمه فرماندهی کردن بود که می بایستی به آن نیز می پرداختم در اواسط سال 1363 به بنده دستور دادند که باید بروید اصفهان و دوره فرماندهی آتشبار توپخانه را طی نمایید. بنده گفتم ما را چه به این کارها من که سوادی ندارم و توان طی کردن این دوره را ندارم و دوست دارم در بین بچه ها باشم که این بار برادر میرصفیان که آن روز به عنوان جانشین شهید غازی بودند گفت با توکل بر خدا برو دوره و بیا ما کار زیاد داریم. بنده این بار به دستور ایشان بمدت 2 الی 3 ماه به اصفهان آمدم و دوره مذکور را ( به جز دو دوره آموزشی که به اصفهان آمدم) و عملیاتهای بزرگ و کوچکی که در جنوب انجام شد خداوند توفیق شرکت در آنها را از ما سلب نکرد. از جمله این عملیاتها ، عملیات بیت المقدس، رمضان ، محرم ، خیبر ، بدر، والفجر3 ، والفجر مقدماتی ، والفجر 8 ، کربلای 3و 4 و 5 و بیت المقدس 7 و دفاع متحرک عراق که در پایان جنگ صورت گرفت.در پایان متذکر می شویم که بیاییم و نگذاریم جنگ و بلکه از همه مهمتر ارزشهای آن توسط دسته ای انسانهای بی اراده و مزدور داخلی مورد تعرض قرار گیرد .

به امید پیروزی اسلام بر کفر
عباسعلی جان نثاری

 *****************************

شهید جان نثاری به روایت دوست و همرزمشان سردار چهارباغی:


با شهید جان نثاری در عملیات محرم آشنا شدم. اولین بار در سنگر فرماندهی، ایشان را دیدم. وقتی از عملیات پیاده وارد توپخانه شدم یک نوجوانی بود که مشغول تمیز و آماده کردن بی سیم ها بودند. پرسیدم این نوجوان کیست؟

گفتند : آقای جان نثاری.

قسمت این بود که من در آن آتشبار مشغول کار شدم. از کنار آن آتشبار یک آتشبار دیگر تشکیل شد که فرماندهی اش با من بود و عباس هم جانشین من. من سن و سالم کم بود و عباس هم کمتر از من. بالاخره رفتیم و عملیاتمان را هم انجام دادیم.

اولین بار عباس در عملیات خیبر فرمانده آتش بار شد. آتشبارش را برد طلائیه و جلوتر از دیدگاه مستقر کرد. یادم هست که یک بار رفتم به او سربزنم، آنقدر گلوله به اطراف ما خورد که گفتیم این بچه ها اینجا چطور کار می کنند؟

خاطرم هست یک جوان رشید و قوی هیکل به نام علی اکبر پاپی آقوند، اهل اندیمشک فرمانده قبضه عباس بود. به تنهایی پنج- شش نفر را حریف بود. در همان طلاییه یک گلوله توپ خورد کنار قبضه و یک ترکش ریز خورد به گردن پاپی آقوند و به شهادت رسید.

یک نیروی خیلی خوب دیگری داشت به نام نجات علی نژاد که او هم همانجا شهید شد. یک آتشبار استثنایی بود که رفته بود جلو و شلیک هایش بسیار موثر بود. اینها رو گفتم که بدانید با آنکه عباس سن و سال کمی داشت اما فرماندهی اش با تدبیر و مثال زدنی بود.

در طول دفاع مقدس تا پایان آن، در همه عملیات ها عباس در توپخانه حضور داشت و حضورش موثر بود. بخصوص در والفجر 8 برای آزادسازی فاو، که یک بخش از منطقه در حوزه توپخانه زیر نظر عباس بود. یک بار به عباس گفتم تو را چطور راه دادند به جبهه؟ گفت: من، توی شناسنامه ام دست بردم و سنم را بیشتر کردم و آنجایی هم که ثبت نام می کردند آجر زیر پایم گذاشتم تا قدم را بلند تر نشان دهم! اینطور رفتم به جبهه.

همیشه به فکر پیشرفت توپخانه بود. من 28 سال با عباس زندگی کردم و کوچک ترین نکته منفی از عباس ندیدم. در هیچ موضع و عرصه ای. همیشه به عباس غبطه می خوردم. یک روز رفتم خانه ایشان، یک ویترینی بود. معمولاً در ویترین اشیاء لوکس می گذارند اما او چفیه و ترکش و پیشانی بند گذاشته بود. گفتم عباس! مگر اینجا نمایشگاه جنگ است؟ خندید گفت: من به اینها علاقه دارم.

سخت ترین کارها را در نیروی زمینی به جان نثاری واگذار می کردیم. هر ماموریتی که به او واگذار شد به بهترین نحو ممکن انجام داد. این اواخر واقعا از نظر رفتار تغییر کرده بود. روز آخری که می خواست برود منطقه آمد اینجا و با هم خداحافظی کردیم و زیرگلویش را بوسیدم.

وقتی به ما گفتند قرار است در شمال غرب ماموریت داشته باشیم، گروه 15 خرداد یکی از رده هایی بود که انتخاب کردیم. یکی از بهترین شناسایی، انتخاب و اشغال موضع ها را عباس انجام می داد. این یک اصطلاح توپخانه ای است. طراحی آتش را هم انجام داد و تلفات زیادی از دشمن گرفت. موقعی که رفتیم بالای جاسوسان دیدیم که با گلوله های توپخانه اکثرا سنگرها و تونل های دشمن تخریب شده است و اینها کار بچه های عباس بود.

 *****************************


نحوه ی شهادت به روایت معاون ایشان:


روی سنگر مشرف به ارتفاع نشسته بودیم که حاجی در یک آن تغییر موضع داد و به سنگر بغلی رفت،رفتم و گفتم : حاجی جان این موضع ناامنه،پاشو بریم اونطرف.برای اولین بار در طول مدتی که افتخار همراهی سردار رو داشتم نا خودآگاه دست بردم و بازوی سردار رو گرفتم که به موضع بغلی هدایتش کنم.انگار یه حسی بهم گفت حاجی رو از اینجا ببر.بعد که این کار رو کردم برگشت توی چشمام نگاه کرد و گفت: تو هم می ترسی؟

گفتم:نه حاجی بحث ترس نیست.با هم از اون موضع حرکت کردیم و به سنگر بغلی اومدیم.توی حین حرکت برگشت بهم گفت : یه بار شهادت به ما رو کرد ولی کار رو خراب کردی.همون موقع حاجی گفت:دوربین رو بده می خوام توپخانه رو هدایت کنم.درست زمانی بود که بچه های تکور صابرین و تیپ 48 فتح در حال بالا رفتن از ارتفاع بودند که از روی سنگر بلند شد و دوربین کشی کرد.گفتم : حاجی بشین.گفت : الآن بچه ها اون بالا به آتش دقیق و موثر نیاز دارند باید بهترین کار رو انجام بدیم تا هم خودمون تلفات ندیم و هم بیشترین تلفات رو از دشمن بگیریم.توی همون حین که بلند شد تا دوربین کشی کنه چند تا تیر خورد به سنگر که با نشستن ما حاجی هم روی زمین دراز کشید و دیگه هرچی التماسش کردم که حاجی حرف بزن،چیزی بگو،جوابی نشنیدم.فکر نمی کردم حاجی شهید شده باشه،چون فقط جلوی سرش رو دیدم ولی وقتی دستم رو بردم زیر سر تا بدنش رو جا به جا کنم دیدم دستم پر خون شده.که دیگه فهمیدم حاجی شهید شده.
 *****************************
خاطرات همرزمان شهید:

شلمچه مسئول موقعیت شهید یونسی بودم یه روزرفته بودم سرکشی از نیروهای موقعیت ، وقتی برگشتم دیدم خودرو فرماندهی کنار سنگره ویکی از هندوانه هایی که اونجا کاشته بودیم عقب ماشینه برداشتم ورفتم توی سنگر(من فکر کردم ایشون این کارو کردن که بعدا معلوم شد که این کار رو راننده ایشون انجام داده ) خلاصه رفتم توی سنگر وهندوانه رو بریدم وگذاشتم جلوی ایشون وگفتم چون هندونه ها رو بچه ها زحمت کشیدن وکاشتن شما نمیتونید ببرید ولی میتونید توی خوردنش با دوستان شریک بشین سردار نگاهی عمیق به من کرد وبعد از خوردن هندونه از پیش ما رفتند. بعداز رفتن ایشون بچه ها به من گفتن خدا به دادت برسه ، میدونی کی بود؟ (لازم به ذکر است که بگم من یک ماه بود به اون منطقه اعزام شده بودم وایشون رو نمیشناختم)

 گفتم کی بود ؟

 بچه ها گفتن ایشون فرمانده ستاد بود منتظر باش که به زودی از ستاد احضارت کنند چند روز بعد از ستاد من رو خواستن پیش خودم گفتم کارم در اومد خلاصه رفتیم ستاد؛ دفتر مدیریت.گفتن تو چیکار کردی که از طرف فرماندهی احضار شدی ؟

رفتم داخل اتاق ، ایشون گفتن از امروز شما مسئول دفتر فرماندهی هستین .چندوقتی گذشت یه روز از ایشون پرسیدم چرا حقیر رو برای این کار در نظر گرفتین در حالی که من اون روز توی خط...

ایشون گفتن چون به فکر نیروهات بودی . تا وقتی که در خدمت ایشون بودم هیچ وقت اجازه ندادن تنهایی غذا بخورم میگفتن باید سر یک سفره با هم عذا بخوریم.

*****************************

در خصوص شهید حاج عباسعلی بطور خاص و عام آنچه که همه به آن معترفند اخلاق نیکو، ساده زیستی، تواضع و فروتنی آن شهید می باشد.ایشان سی سال در سپاه پاسداران در توپخانه مشغول بودند و از نیروی ساده تا سرداری خدمت خالصانه ای داشتند. لیکن این شهید عزیز وقتی در محله برای امور مختلف (مثل خرید یا عبور از مغازه ای حرکت می کردند) هیچگاه تکبری یا حرکتی مبنی بر داشتن مسئولیت در ایشان دیده نمی شد. بطوریکه وقتی ایشان به شهادت رسیدند خیلی افراد عام و خاص اظهار داشتند مگر نامبرده فرمانده بود. حاج عباسعلی در سن 15 سالگی عازم جبهه شدند و از ابتدائی ترین کارهای توپخانه تا بالاترین رده های فرماندهی را سپری کردند ولی هیچ گاه مسئولیت و فرماندهی در تواضع و اخلاص ایشان اثری نداشت و همیشه با چهره ای بشاش و خندان و متواضع با همه رفتار می کردند.
*****************************
 با تشکر از دوست عزیز و گرانقدرمان جناب آقای حاجی حسینی از بستگان شهید جان نثاری که ما را در تهیه ی این مطلب یاری فرمودند.

منابع :
کتاب با خلوت ملکوتیان (یادنامه ی شهدای شهر مذهبی و شهید پرورش لادان)
فایل های صوتی و تصویری مصاحبه با دوستان،آشنایان،خانواده و همرزمان شهید
وبلاگ همسفر شهدا

*****************************
تهیه و تنظیم : عبدالزهرا سلام الله علیها
ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در یکشنبه 30 آذر 1393ساعــت01:45 ق.ظ تــوسط کرار | نظرات ()
طبقه بندی: مدافعان وطن، مصاحبه،
برچسب ها: شهید عباسعلی جان نثاری، سردار، شمالغرب، جاسوسان، گروه توپخانه و موشکی 15 خرداد،
زندگینامه ی سردار شهید عباسعلی جان نثاری - قسمت اول
بسمه تعالی

زندگینامه ی سردار شهید عباسعلی جان نثاری فرمانده ی گروه موشکی و توپخانه ی 15 خرداد به روایت خود،آشنایان و همرزمانشان


 

*****************************
              نام : عباسعلی جان نثاری
نام پدر : محمد

                              تاریخ و محل تولد : 1345/03/01   
          شهر : لادان / اصفهان
                      تاریخ شهادت : 1390/06/16
                                               محل شهادت : شمالغرب کشور،ارتفاعات جاسوسان
*****************************
( زندگینامه سردار شهید عباسعلی جان نثاری به قلم خود شهید )

       اینجانب عباسعلی جان نثاری هستم متولد خرداد ماه 1345 ساکن شهر اصفهان که در خانواده مذهبی با وضعیت اقتصادی ضعیف بزرگ شدم. پدرم دارای شغل آزاد و مادرم خانه دار و دارای یک برادر و دو خواهر می باشم. در مقطع راهنمائی تحصیل می کردم که در سال 1360 احساس کردم دیگر در مدرسه جائی ندارم و وظیفه ای مهم تر از تحصیل بر عهده من و دیگر جوانان گذاشته شده و آن هم دفاع از کشور و بیرون راندن متجاوزین از سرزمینهای ایران اسلامی است. لذا در ماههای پایانی سال تحصیلی درس را رها کرده و با دشواری زیاد جهت اعزام به بسیج مراجعه و عازم جبهه های حق علیه باطل گردیدم.

        پس از ترک تحصیل برای اعزام به جبهه با مراجعه به بسیج داوطلب اعزام گردیدم که بدلیل کمی سن و کوچکی جثه بنده از ثبت نام و اعزام بنده ممانعت بعمل می آمد . بنده با تعدادی از دوستان و همکلاسیانی که مشکل بنده را داشتند مجبور شدیم برای ادای تکلیف با اجرای ترفندهایی از قبیل دستکاری تاریخ تولد و... به جبهه ها اعزام شویم. اعزام ما به جبهه همزمان با شروع عملیات پیروزمندانه بیت المقدس بود و با پایان یافتن عملیات بیت المقدس به اصفهان بازگشته و جهت شرکت در عملیات رمضان برای مرتبه دوم عازم جبهه شدیم. در اعزام اول مسئولین به لحاظ کوچکی جثه بنده و تعدادی دیگر از دوستان ما را در یک گروهان سازماندهی کردند که به عنوان دژبان و امورات تدارکاتی کار کنیم ولی خوشبختانه پس از رسیدن به اهواز ما را اشتباهاً به خط مقدم برده و اولین حضور بنده با دوستان در مواجهه با دشمن بعثی رقم خورد. در اعزام دوم این بار به لشکر 14 امام حسین(علیه السلام) اعزام شدیم و بنده که تجربه اول اعزام خود را بعنوان بی سیم چی و تک تیرانداز گردان پشت سر گذاشته بودم خود را بعنوان بی سیم چی معرفی کردم تا شاید در یکی از گردانهای پیاده بروم.

 در هنگام سازماندهی برادری خوش سیما و خندان در بین افراد چرخ می زد و یکی یکی انتخاب می کرد. به بنده که رسید پرسید شما بچه کجا هستی؟ و چرا جبهه آمدی و... که پس از معرفی خودم او نیز خود را حسن غازی معرفی کرد. این بار نمی دانم بگویم از بخت بد و یا طی مسیر سرنوشت به جای گردانهای پیاده سر از توپخانه 130 میلی متری لشکر امام حسین ( علیه السلام ) درآوردم .

 حقیقت اینکه در بین بچه های جبهه شایع بود که توپچی ها می ترسند و عقب جبهه هستند و شهید و زخمی نمی شوند که البته با گذشت چند سالی فهمیدم که بود و نبود توپخانه در جبهه ها چقدر تأثیر در عملیات ها می گذارد و آن حرفهایی که می زدند از روی بی اطلاعی افراد بود. به هر حال با گذشت زمان به ادامه خدمت در توپخانه اشتیاق بیشتر پیدا کردم. آن روزهایش مثل همین الان بسیجی بودن افتخار بود. نه اینکه دیگر عضویتها بوده باشد اما بسیجی آزاد بود هر وقت می خواست می آمد و هر وقت می خواست می رفت گردان عوض می کرد به خط می رفت و تابع قوانین دیگر نظامیان نبود. لذا با گذشت چند عملیات و حضور بنده در توپخانه برادر حسن غازی که گفتم خودش بسیجی بود اما اصرار داشت باید پاسدار شوی حتی چندین بار بصورت پرخاشگرانه به من گفت تو حق نداری دیگر با عضویت بسیجی در جبهه خدمت کنی و امروز پاسدار شدن نیز وظیفه و نوعی تکلیف است امروز با گذشت بیست سال می فهمم چقدر آینده نگر بود. چرا که اگر من بسیجی می ماندم معلوم نبود با پایان یافتن جنگ امروز در خط اسلام و رهبری و نظام باشم. همان طور که تجربه نشان داد خیلی ها از گذشته خود پشیمان هستند که چرا جبهه رفتند؟ چرا شهید دادیم؟ چرا دفاع کردیم؟! به هر حال یاد گرفته بودیم که (اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولوالأمر منکم) در سلسله مراتب حسن غازی نیز فرمانده بود و کسی که روزی ما را مکلف به حضور در جبهه کرده بود امروز اصرار بر پاسدار شدن ما می کرد و خداوند متعال را هزاران بار شاکریم که لیاقت داد در آبان ماه سال 1362 با پوشیدن لباس سبز به عضویت سپاه در آیم.هر فردی که عازم جبهه های حق علیه باطل می شد مسئول بود اما به جهت اینکه کارها بر اساس تدابیر فرماندهان و مسئولین پیش برود می بایست افراد جدای از مسئولیت دینی و شرعی که داشتند دارای یک مسئولیت سازمانی نیز باشند.



 در مقدمه معرفی خودم گفتم که در اولین اعزام به عنوان تک تیرانداز و بی سیم چی مشغول خدمت بودم در مرحله دوم اعزام در سنگر فرماندهی آتشبار به عنوان مخابرات مسئولیت برقراری ارتباط بین قبضه ها با مرکز هدایت آتش و از مرکز هدایت آتش با سایر آتشبارها و دیده بانان توپخانه لشکر را به عهده داشتم. البته در اوایل جنگ هر کس هر کاری که از او بر می آمد دریغ نمی کرد. مخابرات بودم کنار قبضه ها طناب می کشیدم هدایت آتش کار می کردم. تدارکات بچه های آتشبار بودم کار کردن و خدمت به یکدیگر تفکیک و کارها بر مبنای نظم بیشتری پیش می رفت. در ماههای آخر سال 1362 هنگامی که به منطقه عمومی جفیر اعزام شدیم روزی برادر غازی به بنده گفت دیگر از حالت آچار فرانسه بودن و همه کاره بودن بایستی فاصله بگیری و مسئولیت سازمانی پیدا کنی (البته همه می گفتند و همه نیز خودشان همه کاری را برای پیشبرد جنگ و خشنودی امام و رضایت خداوند متعال از جان و دل انجام می دادند.) فرماندهان و مسئولین جهت تقویت توپخانه در سپاه و راه اندازی سازمانهای جدید تصمیم گرفتند که دو آتشبار 130 م م از توپخانه لشکر امام حسین(علیه السلام) جدا کنند و در قالب سازماندهی بنام توپخانه سپاه به کار گیرند. خیلی سخت بود از بچه های لشکر جدا شویم. از هم شهری ها، هم آموزشی ها و... ولی به حکم مسئولین جدا شدیم و گردانی با نام حضرت جواد الائمه(علیه السلام) سازماندهی شد.آن روزها مدتی را به عنوان جانشین آتشبار خدمت می کردم که فرمانده آن برادر گرامی بزرگوار و دوست داشتنی محمود چهارباغی بود.

شادی روح شهید جان نثاری صلوات

پایان قسمت اول
****************************************************************
تهیه و تنظیم: عبدالزهرا سلام الله علیها


ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در سه شنبه 11 آذر 1393ساعــت06:57 ق.ظ تــوسط کرار | نظرات ()
طبقه بندی: مدافعان وطن، مصاحبه،
برچسب ها: شهید عباسعلی جان نثاری، گروه توپخانه ی 15 خرداد، شمالغرب، سردار شهید عباسعلی جان نثاری،
مصاحبه با خانواده ی شهید حسن حسین پور

بسمه تعالی



با سلام به محضر همه ی خوانندگان وبلاگ شهدای شمالغرب (مدارnw)،و تبریک عید سعید غدیرخم و آغاز امامت امیرالمونین علی علیه السلام،در این مطلب سعی براین شده است تا ذره ای از سیره ی شهید حسن حسین پور به محضر شما ارائه گردد.

*********************************************

مادر لطفا برای ما از حسن آقا بفرمائید؟

 ... (گریه ی مادر شهید)، سخته،خیلی سخته.هر ثانیه که در اتاقش باز میشه جگرم میسوزه،به یاد امام حسین(ع)؛نه برای پسرم.بلکه به یاد علی اکبر امام حسین (ع) گریه می کنم.حسن هر وقت که می آمد مرخصی،آروم در می زد که یه موقع من و پدرش یا بقیه ی برادر و خواهرهاش اذیت نشیم.

چند روز پیش پدرش دندونش درد می کرد،حدود ساعت دو و نیم شب بود.رفته بود و توی راه رو نشسته بود.در خونه باز مونده بود  و باد که می وزید ؛ تق تق صدا می کرد.من یه لحظه فکر کردم که حسن اومده.پا شدم دیدم کسی نیست و اون شب خیلی گریه کردم.به قدری که دخترم هم بهم گفت:مادر این موقع شب چرا انقدر گریه می کنی؟

گفتم: مادر در باز بود فکر کردم حسن داره میاد.

هر وقت هم که ما موقع اومدنش بیدار می شدیم و می گفتیم:کیه؟

آروم می خندید و می گفت:مامان منم حسن،در رو باز کن.

(گریه ی مادر شهید)؛خلاصه خیلی سخته حاج آقا.فقط از خدا می خوام که به حق حضرت زینب(س) به ما صبر بده تا بتونیم این داغ رو تحمل کنیم و راهش رو ادامه بدیم.

چون من خیلی زجر کشیدم که یه فرد مفید رو تحویل جامعه بدم و پیش خدا رو سفید باشم.

از اول ابتدائی هم دستش رو می گرفتم و می بردمش هیآت.هر سال دهه ی محرم یه لقمه غذا بر می داشتم و می رفتیم خونه ی شهید بابائی و تعزیه تماشا می کردیم.

بعد از گذروندن پیش دانشگاهیش بود که گفت:مادر می خوام برم سربازی.سربازی حسن هم توی سپاه بود.دوسال سربازی رو در مسجد مهدیه سپری کرد.توی سربازی هم بین بقیه به شهید زنده معروف بود و زمانی که پیشش می رفتیم و می گفتیم که با حسن کار داریم. می گفتند:به شهید زنده بگید بیاد.حتی یک بار بهشون گفتم:چرا حسن رو اینجوری صدا می زنید؟

گفتند:مادر ناراحت نشید.ما از روی عشق و علاقه حسن رو اینطوری صدا می زنیم.

خیلی خیلی هم راز دار بود.حتی وقتی که می خواست بره سردشت بهم نگفت.

فقط گفت:مامان یه دوره ی دو هفته ای برامون گذاشتن توی ارومیه

وقتی باهاش تماس می گرفتیم خیلی آروم صحبت می کرد.یک بار بهش گفتم که مادر توی کمین نشستی که انقدر آروم صحبت می کنی؟!

خندید و گفت:مادر جان با این فکر ها خودت رو اذیت نکن آخه کی گفته که من تو کمین نشستم.اون زمان این حرف رو زد.ولی بعدش همرزم هاش می گفتند:همون موقع ما زیر پای دشمن بودیم و پژاکی ها بالای سرمون.و ما پتو رو روی سرمون می کشیدیم و آروم صحبت می کردیم که دشمن متوجه حضور ما نشه.حتی حسن روی صفحه ی گوشیش چسب زده بود که نور موبایلش توی تاریکی مشخص نباشه.

 

حسن به روایت پدرش:

 حسن یک پاسدار بود،و پاسداری هم به معنای دفاع از مملکت،شرف و ناموس این مردم هستش.

حسن از اول راهنمائی به بسیج و شهدا خیلی علاقه داشت و همون اول راهنمائی که بود عضو بسیج شد.

واقعا علاقه ی عجیبی به نماز شب و تلاوت قرآن داشت.خیلی خیلی با قرآن مانوس بود.

 

حسن در حریم یار:

چهار سال پیش وقتی که عازم کربلا شد،کسانی که اونجا بودند از جمله ی آقای رضوانی،می گفتند: که حسن از ورودی تا ضریح رو سینه خیز رفته بود و زمانی که به ضریح امام حسین (ع) رسیده بود.عرض کرده بود که آقا جان من یه حاجتی دارم که از شما می خوام که برآورده اش کنید.من فقط از شما شهادت می خوام.

توی خونه هم که بود یا هر وقت که از مرخصی می اومد خیلی مراعات ما رو می کرد.مدت زمان مرخصی هم اکثر وقتش رو توی گلزار شهدا و با شهدا بود.

نمی خوام از حسن تعریف کنم که بقیه هم بگن چون پسر خودشه داره ازش تعریف می کنه. ولی شما از همسایه ها اگه بپرسید براتون روشن میشه که حسن چه جوان پاکی بود. خلاصه از حسن آقا ما هر چی بگیم کم گفتیم.

 

                                                   

  نحوه ی شهادت

 ****************************

 مادر شهید:

 شبی که شهید شد،حدود ساعت 12.5 شب بود که به پدرش گفتم:ببین میتونی با حسن تماس بگیری؟

حاج آقا هم بعد از کلی سعی و تلاش موفق شد باهاش تماس بگیره؛گوشیش رو جواب داد و بعد از حال و احوال پرسی بهش گقتم:مادر توکه میدونی من دیسک گردن دارم و پدرت هم که قلبش مشکل داره،پس کی میای کمک ما؟

خندید و گفت:خدا کریمه مادر،همونطور که بیل زدم،همونطور هم میام و انگورها رو می چینم.

گفتم: مادر برای چی انقدر آروم صحبت می کنی؟

گفت:الآن با دشمن 60 فاصله دارم،بالای سرم ایستاده.که من هم پشت تلفن گریه کردم و با فریاد بهش گفتم:حسن جلوتر نری ها؛اینا خیلی نامردن.

گفت:نه مامان؛هیچی نمیشه. تا خدا رو دارم غم ندارم. بعد هم با لهجه ی ترکی گفت:((من حسینیم،یاورم خداست)).

 گفتم:میدونم یاورت خداست،ولی خانواده هم مهم هستن.که گفت:نه ان شا الله هیچی نمیشه.

 حسین ما توی داروخانه کار میکنه.همون روز هر چقدر که باهاش تماس می گرفتم جواب نمی داد.خیلی نگران شدم.وقتی که برگشتم خونه عموش تماس گرفت و گفت:که برای ناهار میام منزلتون.نمی دونم چرا به محض ریسیدنشون من بی اختیار شروع کردم به گریه کردن.گفتم:حسن که اونجاست(منطقه ی نبرد) و سه ماهه که نه خواب داره نه استراحت.حسین هم که از صبح رفته و جواب نمیده.

یک بنده ی خدایی بود به نام جناب سرهنگ قاسمی.نمی دونست که حسین برادر حسن هستش.به حسین گفته بود:حسین پور رو می شناختی،گفته بود:کدوم حسین پور؟

گفته بود:حسن حسین پور که رفته بود ارومیه،شهید شده.حسین هم چون نمی دونست چطور به ما خبر بده گوشیش رو جواب نمی داد.

 پدر شهید:

 حاج آقای رضوانی می گفتند:آخرین باری که حسن اومده بود منطقه،خیلی تغییر کرده بود.هروقت که بهش نگاه می کردی انگار ماه شب چهارده رو میدی انقدر نورانی شده بود. حدودا هجدهم یا نوزدهم ماه رمضان بود که می خواستیم یک نفر رو پیدا کنیم که دعای جوشن کبیر برامون بخونه.چند نفری پیشنهاد شد ولی اکثر بچه ها گفتن دعا رو باید حسن حسین پور بخونه.که حسن هم دعا رو خونده بود.

جناب آقای آتانی چند روز پیش با خانموشن اینجا بودند. ایشون گفتند که:حسن همیشه با من درد دل  می کرد.بهم گفته بودکه:پدرم ناراحتی قلبی داره،نمی خوام بدونه کجا هستم و چکا می کنم که یک موقع خدایی نکرده مکلی برا پی نیاد.

روز تشییع جنازه ی حسن،سردار عراقی و قبلش هم یکی از خبرنگارهایی که اونجا حضور داشتن از ما پرسیدن که پدر جان شما فرمودید که حسن از من یک طلبی رو داره که قبل از اینکه بزارمش داخل قبر باید این دین رو ادا کنم.بفرمائید اون دین چی بود؟

که من هم گفتم من هیچ طلبی ندارم و مخلص حسن و همه ی شهدا هم هستم ولی طلبم اینه که،حسن وقتی می خواست بره ارومیه چون من ناراحتی قلبی داشتم بهم نگفت کجا میره،فقط پای من و مادرش رو بوسید و رفت و الآن من هم می خوام با بوسیدن پای حسن،دینم رو به حسن ادا کنم.و با افتخار بعد از اینکه بدن حسن رو داخل قبر گذاشتم پاهای حسن رو بوسیدم.

 

توصیه ی شما به جوان ها و خانواده ها چی هستش؟

توصیه ی من به همه ی جوانها اینه که حرمت پدر و مادرشون رو نگهدارند.چون رمز موفقیت در زنگی احترام به پدر و مادر هستش. و خانواده ها هم در قبال فرزندانشون مسول هستند.به عنوان مثال ما اسم فرزندانمون رو حسن محسن و حسین انتخاب کردیم.واقعا همین انتخاب اسم هم در زنگی فرزند نقش خیلی مهمی داره.


شادی روح شهدای اسلام،خاصه شهید حسن حسین پور صلوات 

 ****************************************************

با تشکر از جناب آقای شهسواری،از زحمات مخلصانه ی ایشان در تهیه ی این مصاحبه قدردانی می کنیم.

 تنظیم کننده:عبدالزهرا سلام الله علیها

 

ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در جمعه 18 مهر 1393ساعــت01:00 ق.ظ تــوسط کرار | نظرات ()
طبقه بندی: مصاحبه، مدافعان وطن،
برچسب ها: شهید، شهید حسین پور، شهید حسن حسین پور، شهدای شمالغرب، مدار-NW،
مصاحبه با خانواده ی شهید مهدی جودکی - قسمت دوم
بسمه تعالی


با سلام و عرض تبریک به مناسبت میلاد پربرکت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان، قسمت دوم مصاحبه با خانواده ی شهید مهدی جودکی رو به منظور استفاده ی همه ی دوستداران شهدا، مخصوصا شهدای شمالغرب انتشار میدهیم.

حاج آقا (پدر شهید) شما به خاطر نزدیک بودن مراسم عروسی آقا مهدی با رفتنش مخالفت نکردید؟


قبل از هر چیز این رو بگم که من و مهدی جدا از رابطه ی پدر و پسری، واقعا مثل دو تا رفیق بودیم. دوتا رفیق صمیمی. یک بار نشد که بهش بگم: کجا بودی؟ چکار کردی یا ...
اصلا نمی دونم چرا دوست نداشتم که مهدی رو سین جیم کنم. واقعا نمی دونم چرا. به نظر خودم واسه این بود که مهدی در نظر من یه انسان والا و بزرگوار بود.
خودش همیشه می گفت: آرزو دارم یک بار منو بابا سین جیم کنه. واقعا بهش ایمان داشتم، با هم درد و دل می کردیم، شوخی می کردیم.
یکبار نشد که از همون بچگی مهدی، یک نفر درب خونه ی ما رو بزنه و بگه مهدی فلان اشتباه رو کرده. خیلی از مواقع با اینکه علی از مهدی بزرگتر بود، ولی باز هم ازش می پرسیدم که کجا میری و ... .
خیلی ساکت و آروم بود، گاهی اوقات ساعت ها توی اتاقش بود ولی ما متوجه نمی شدیم. دور و برش هم خیلی شلوغ بود، ولی دوستانش رو گلچین می کرد. هر جا هم که می رفت آخرش سر از مسجد در می آورد.
دفعه ی اول توی گزینش سپاه رد شد. به قدری ناراحت بود که حد و حساب نداشت. بهش گفتم: آقا مهدی قبول می شی انشاالله، آنقدر خودت رو اذیت نکن. ولی یک کلام از هدفش حرف نزد.
باور کنید به محض ورود به سپاه می دونستم که آخرش یه اتفاقی برای این بچه می افته. چون اصلا توی این دنیا و اهل این دنیا نبود. هیچ تعلقی هم به این دنیا نداشت.
یک دفتر خاطرات هم داشت که اول اون دفتر این جمله رو نوشته بود: ((دفتر خاطرات شهید مهدی جودکی)). همه جا هم نمونه بود، توی شهر، تو فامیل، آشنایان و ... زبانزد بود.
4،5 سال خونمون رو در اختیار هیئت گذاشته بود، دهه ی محرم هم که دیگه نمی شد پیداش کرد!
این اواخر یه ماشین خریده بود، موقعی که می خواست ماشین و خونشون رو به نام بزنه، زنگ زد گفت: بابا شناسنامه ات رو بیار تا بزنمشون به نامت، گفتم: من احتیاجی ندارم، بزن به نام خودت.
دفعه ی آخری که رفت ماموریت: خودم منتظر خبرش بودم. از یک هفته قبلش یه حال و هوای خاصی داشت. سه شنبه بود که بهش زنگ زدم و گفتم:مهدی جان کجایی؟
گفت: منطقه ام.
گفتم: پس کی میایی؟ تو که خونه گرفتی، تالار گرفتی؟ کارت های جشنت رو هم پخش کردی.
یه جمله گفت که شک من به یقین تبدیل شد.
گفت: شاید نیام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: بابا جان شاید نتونم بیام مرخصی، آخه سرمون خیلی شلوغه.
گفتم پس ما منتظرتیم، گفت: باشه، ان شاءالله اگه خدا بخواد بر می گردم. دقیقا چند روز قبل از شهادتش هم ازش می پرسند که آرزوت چیه؟ میگه شهادت ...!
زمانی هم که بهش گفتم: کت وشلوارت رو بپوش، گفت نمی خوام، به دردم نمی خوره، ان شاءالله یه کت و شلوار می پوشم که سفید سفید باشه.
الان می فهمم منظورش چی بود.
توی درگیری بهش می گن: برگرد عقب.
اما مهدی میگه: اگه من برگردم کی از ناموس ما دفاع کنه؟ چه کسی جلوی اینا می ایسته؟


حاج خانم لطفا در مورد آقا مهدی و خصوصیات اخلاقیشون صحبت بفرمائید!

هر زمان که می خواست بره مأموریت، با ذوق و شوق می رفت. از دو سه روز قبل وسایلش رو آماده می کرد و کارهاش رو انجام می داد. علاقه ی خیلی زیادی به کارش داشت. یک روز قبل از شهادتش زنگ زد، خیلی هم خوشحال بود. گرم و صمیمی با هم احوال پرسی کردیم. به شوخی بهش گفتم: مهدی چی شده که یاد مادرت افتادی؟
گفت: من همیشه به یاد شما هستم.
گفت: مادر اگه میشه دو سه روز باهام تماس نگیر، نمیتونم جواب بدم.
همون روز شهادت مهدی دلشوره ی عجیبی داشتم. حتی به دخترم گفتم: نمی دونم چرا آنقدر حالم بده، اونم گفت: از اعصابته و چیزی نیست.
بعدا فهمیدم که این حال و هوای نگرانی من دقیقا زمانی بوده که مهدی شهید شده بود. موقعی که خبرش رو برام آوردن، اصلا باورم نشد. فکر کردم که علی شهید شده. اصلا فکرم متوجه مهدی نبود.
آخرین باری هم که داشت ماموریت می رفت تا سر کوچه رفت، بعد برگشت و یه مکث کوتاه کرد و دستی هم برام تکون داد و رفت. خیلی هم خوشحال بود.

انتظار شما از مردم و مسئولین چی هست؟

برادر شهید:
ما وقتی که توی خیابون در حال گذر هستیم، واقعا از خودمون خجالت می کشیم. با توجه به اینکه امسال حضرت آقا هم تأکید فراوانی روی مسئله ی فرهنگ دارند. از مسئولین می خوام که اگر واقعا داعیه ولایتی بودن دارند، مقوله ی فرهنگ رو جدی بگیرند و مجدانه در جهت اصلاح فرهنگ دانشگاه ها و خانواده ها تلاش کنند و دغدغه های جوانان ما رو بر طرف کنند.

پدر شهید:
من واقعا تأسف می خورم که می بینم جوانهای ما رو دارن با چیزهای خیلی بی ارزش منحرف می کنند. درخواستم از همه ی جوان ها اینه خودشون رو در رده ی همه ی شهدا قرار بدن و عمر و جوانی خودشون رو قدر بدانند.
از مسئولان هم میخواهم که به جای حمایت از ساخت بعضی از فیلم ها که ارزش چندانی ندارند، از ساخت فیلم های زندگینامه ی شهدا و معرفی شهدای والا مقام حمایت کنند و در جهت اشاعه ی فرهنگ و سیره ی شهادت و شهدا کوشش کنند.

شادی روح شهید مهدی جودکی صلوات

پایان
****************************************
******************************
تهیه و تنظیم:عبدالزهرا سلام الله علیها

منبع: فایل صوتی دیدار و مصاحبه ی دست اندرکاران وبلاگ شهدای مدارnw با خانواده ی شهید جودکی

ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در دوشنبه 19 خرداد 1393ساعــت03:08 ق.ظ تــوسط کرار | نظرات ()
طبقه بندی: مصاحبه، مدافعان وطن،
برچسب ها: شهیدجودکی، شهیدمهدی جودکی، شهید مهدی جودکی، شهدای تیپ 71 روح الله، شهدای تیپ 71 روح الله اراک، شدای تیپ 71،