تبلیغات
وَمِنهُم مَن یَنتَظِرُ... - مطالب آرزوی شهادت
تولد شهید مهدی مولانیا

بسم رب الشهداء و الصدیقین



پنجره ی غبارگرفته ی دلم را به روی بیست وهفتمین روز سرد زمستانی باز میکنم و
با قطره های شبنم یخ زده ی چشمانم که لبخندی وجودشان را انکار میکند به تو سلام میگویم....
سلام شیطنت های کودکانه ی من ...
سلام آبی آسمانی نوجوانی ام ...
و سلام آفریننده ی تلخ ترین خاطرات جوانی ام ...
باآتشی که جدایی تو به جانم انداخته صفحه های یخ زده ی تقویمم را باز میکنم٬٬ بیست و چندصفحه جلو میروم ومیرسم به بیست و هفت دیماه ....
بغض میکنم ...
و دلتنگی چندساله ام را جا میگذارم در همیشه ی تاریخ ...
و با همان آتش جدایی شبنم یخ زده ی چشمانم را میچکانم روی صفحه ی سرد تقویم و تبریک میگویم تولدت 32 سالگی ات را....
تولدت مبارک ای همیشه در دل من


شادی روح مطهر شهید مولانیا و دوستان شهیدش صلوات





ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در یکشنبه 20 دی 1394ساعــت11:43 ب.ظ تــوسط آرزوی شهادت | نظرات ()
طبقه بندی: مدافعان وطن، دلنوشته...،
دلتنگی خواهرانه برای تولد شهید مهدی مولانیا

بسم رب الشهداء و الصدیقین




یه روز بارونی

و سال های بعد... چشمم که به لباس های مردانه می افتد ، شال گردنی چشمک میزند. درتخیلم  بر گردنت آویزان میکنم، لبخندی بر گوشه لبم خودش را نشان میدهد فکری به سرم می زند.

مثل همیشه یه سر به تقویم میزنم. بازم یادداشت های همیشگی تولد داداش مهدی. بی امان در فکر هدیه تولدت از خیابان ها عبور میکنم ، کلنجار افکار در ذهنم گذر میکند . من که شال گردن هم خریده بودم . یکی هم بافته بودم با تمام عشق های خواهرانه که در آن جا ی داده بودم خندیدم.!!! خنده من رنگ تلخی گرفت وقتی شال را بر گردنت تجسم کردم و یاد تیر خورده بر گلویت افتادم.

عزیز خواهر آسمانم به زمین دوخته شد وقتی تجسم تولد امسالت با تلخی خاطره نبودنت کم رنگ شد. با خودم میگفتم شاید اولین تار موی سفید کنار شقیقه مردانه ات سبز میشد و باز هم با هیجان از گذر عمرت صحبت میکردی، شاید هم ...نمیدانم هزاران شاید مهمان ذهنم میشود و من همچنان به شال گردنی که در گوشه خاطراتم قاب شد تا شاید ثبت یک آخرین باشد !!!ا ز عاشقانه های یک خواهر فکر می کنم.

حالم خوب نیست، دل تنگی امانم را بریده، سجاده پهن میکنم و نمازمیخوانم، قرآن را باز میکنم: گمان نکنید که کسانی که در راه خدا کشته شده اند مرده اند بلکه زنده اند و نزد پروردگار روزی میخورند.

اشکم سرازیر میشود. دوست دارم عاشقانه ترین و زیباترین نغمه های خواهرانه ام را در قابی از دلتنگی به دست تو دهم تا مثل همیشه با لبخندی زیبا تمام وجودم گرم شود.خوشحالم خداوند بهترین هدیه هر دو جهان را به تو داده،

خوشحالم که این قدر دوستت دارم، خوشحالم که دعایم میکنی. می دانی داداش باید تولد آسمانی ات را جشن گرفت که با آن اوج گرفتی و بزرگ شدی. برادر خوبم دعایمان کن، دعا کن دوستانت در سوریه، در عراق، یمن و هر جای این کره خاکی که نردبانی بین آسمان و زمین است پیروز بشوند.

من ... و تلاش برای تمرکز.  امسال چه بخرم؟ یادم آمد تولد بیست سالگی ات کتابی خریدم و خنده کنان هر بار فصلی با آب و تاب میخواندی و  پز خواهریم را میدادی، تولد سال بعد و باز هم کتاب !!!، ببخش خواهرت را، کج سلیقه گی هایش را، کتاب خوب بود اما!!! نه هر سال.

برادرم میدانم که میبینی، میدانم که هر روز کنار دوستانت هستی. غصه ام میگیرد چون تجسم اشکت قلبم را به زندان اندوه میبرد، تجسم غصه هایی که از پر پر شدن لاله های زیبا در سوریه میخوری، چهره گلگون شده ات که دراندوه آذربایجان و یمن و نیجریه در هم کشیده میشود و خواب ها !! اینجا انواع خواب ها مد شده است همه نوع، اصلش این است خودت را به ندانستن و نفهمیدن بزنی. کار خودت را انجام بدهی و خوش باشی. دلم میگیرد از این همه غصه های تو و یادآوری آن از طرف من.

امروز ترسیدم خنده دار است نه؟؟؟ ترسیدم !!! که نکنه یک روز فراموشت کنم، یک روز فانوس به دست باز هم در بین خیل آدمهایی که راه و بیراه را ادغام شده نشان میدهند باز گم شوم. مگر نمیدانی اینجا همه طبل روشنفکر بودن در دست گرفته و برچسب افراطی ارزان است. عزیز خواهر دلم گرفته نه از رفتنت که زیبایی رفتنت با زشتی این هوس دلتنگی خراب نمیشود، از گم شدن خودم میترسم، از فراموش کردنت. از روزی که تو فراموشم کنی. از غصه دار شدن آقایم و تنهایی اش که خدا آن روز را نیاورد.

این روزها بوی گرگ می آید، بوی کباب باز وسوسه شان کرده دعا کن برایمان دعا کن زودتر بیدار شویم مثل دوستان همیشه بیدارت.

این بار از همیشه عاجز تر هستم در هدیه دادن به شما چرا که شهادت بالاترین و بهترین هدیه است که همه چیز در مقابل آن حقیر و ناچیز است. اما دلتنگی ام را سفارشی فرستادم. به دوستانت امانت دادم تا  تحویلت  بدهند. میدانم که به دستت رسیده و محمد استحکامی و نصر و خزاعی نژاد اکنون کنارت هستند و تولدت را در کنار پرنده های آزاد و آسمانی سپری میکنی. تولدت مبارک پرنده آزاد من،  دلم برایت تنگ شده اما ....

شادی روح مطهر شهید مولانیا و دوستان شهیدش صلوات

 

 


ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در یکشنبه 20 دی 1394ساعــت09:37 ب.ظ تــوسط آرزوی شهادت | نظرات ()
طبقه بندی: مدافعان وطن، دلنوشته...،
درود بر پدر و مادر همه شهدا
بانام خدا



****************************

از قدیم گفتن به دریا رفته میداند مصیبتهای دریا را ؛ یعنی برای درک یه موقعیت باید خودتم تا حدودی اون مرحله را درک کرده باشی ... مثلا برای اینکه بدونی مادری یعنی چی؟ باید مادر باشی باید بفهمی وقتی اولادت یه آخ میگه چه جوری همه دنیا پیش چشمت سیاه میشه ، چه جوری میخوای زمین و زمانو به هم بدوزی تا اولادت فقط یه لبخند بزنه ؛ اینا که میگم  شعار نمیدم. خیلیا حرف مرا تصدیق میکنن حالا فکر کن چه دل شیری باید داشته باشی ، چه شیر مرد و شیر زنی باید باشی تا با دست خودت اولادتو فدای اسلام و خدا کنی ، باید چه روح بزرگی داشته باشی که ابراهیم وار اسماعیل را به قربانگاه خدا بفرستی. خدا وکیلی به این فکر کردیم که این کار چه روح  بزرگی میخواد ، به این فکر کردیم که چه قدر مدیونشون هستیم. من که میگم شیر باید جلوی اینا لنگ پهن کنه ، شیر عددی نیست در مقابلشون. هیچ چیزی جبران شجاعت آنها نیست جز رضای پروردگارشان ... دست همه پدر و مادران شهیدانمان را میبوسیم و از خداوند برایشان سربلندی و عاقبت به خیری را آرزو میکنیم.

پای صحبت مادر شهید بزرگوار مهدی مولانیا مینشینیم. ایشان در مورد شهید بزرگوار برای ما صحبت میکنند. آقا مهدی همیشه شاد و شلوغ بودند. از اون کودکی عاشق طبیعت بودند انگار روحش تو دنیا آروم و قرار نداشت. تو کودکیش زیاد مریض میشد. من ایشان را
نذر حضرت ابو الفضل(ع) کرده بودم و شفا یافته بود. یک بار دیگر هم بر اثر شیطنت کودکی پایش دچار سانحه سوختگی شد که با کمک خداوند و توسل به معصومین (ع) شفا یافت. از کودکی عاشق امام حسین و حضرت ابو الفضل (ع) بود و ارادت خاصی به این دو
بزرگوار داشتند ، طوری که روز تولد این دو بزرگوار با عشق خاصی نقل و شیرینی پخش میکردند.

آقا مهدی از دوم دبستان نماز میخواندند و روزه هایشان را کامل میگرفتند. من زیاد سخت نمیگرفتم به خاطر این که به سن تکلیف نرسیده بودند ولی خودش دوست داشت و از همان دوم دبستان هم نماز میخواند و هم روزه هایش را کامل میگرفت. از آن موقع تا  شهادتشان یادم نمی آید حتی برای یه لحظه هم که شده نماز و روزه شان را ترک کرده باشند. همیشه خوش اخلاق بود. سر به سر همه میگذاشت. ما با هم دوست بودیم ، خانه که بود اگر من خسته میشدم در کارها بهم کمک میکرد و مراقب بود خسته نشم.
نبودش برام خیلی سخته مثل یه خواب بد که تموم نمیشه. بیشتر روزها بیقرارش هستم ولی با این وجود خوشحالم که فرزندی داشتم که عاشق خدا و اسلام بود و حسین وار زندگی کرد و حسین وار جانش را در راه اسلام از دست داد. یک مادر برای فرزندش بهترین ها را میخواهد و من خوشحالم که فرزندم بهترین ها نصیبش شد.


هزاران افرین بر همه شیر مردان و شیر زنان قهرمان ایران زمین ؛ به همه پدران و مادرانی که رنج دوری از فرزندانشان را تحمل کردند تا اسلام زنده بماند برای آرامش و آسایش ما ، برای حفظ ناموسهایمان ...


***********************
شادی روح شهید مهدی مولانیا و همه شهدای عزیز صلوات
ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در سه شنبه 7 بهمن 1393ساعــت07:02 ب.ظ تــوسط آرزوی شهادت | نظرات ()
طبقه بندی: مدافعان وطن، مدافعان حرم، دلنوشته...،
قهرمانهایمان را به یاد بسپاریم...
با نام خدا



***************************

ما که بچه بودیم گفتند جنگ هست بعد گفتند جنگ بود ... جنگ این جوری بود جنگ اون جوری بود نه از هستش نه از بودش چیزی یادمم نیامد .اخر جنگ چه بود مردان جنگ برایمان ناشناس بودند مردان جنگ برایمان شده بودند عکس هایی که بر روی در و دیوار می دیدیم و نام کوچه هایی...

عشق انها برای ما که حالا عشق های دیگر پیدا کرده بودیم نامانوس بود ... نامانوس و از مد افتاده ...ما حالا شخصیت را پشت ویترینهای مغازه ها و در خیابانها در اخرین مد روز جستجو میکردیم عشق مان شده بود فلان خواننده خارجی فلان بازیگر و بازیکن. اینها را اگر نمیدانستیم که روزمان شب نمیشد!

سر گرمیمان شده پرسه زدن در کوچه و پس کوچه های وب های اینترنتی. دنبال ارامش میگشتیم اما دریغ موتور جستجویی که بتواند ارامش را پیدا کند پیدا نکردیم 

گشتیم و گشتیم تا یک روز چشم باز کردیم دیدیم گم شده ایم از این همه گشتن خسته شده ایم  تا به خود امدیم دیدیم گیج و منگ یک جا ایستاده ایم  با خود گفتیم  اینجا کجاست چه میکنیم بد جوری حوصلمان سر رفته بود دوباره گفتند جنگ بود و مردانی ... این بار از سر بیحوصلگی و وقت گذرانی با تمسخر گفتیم بگویید این مردان که بودند ما که عشق را در تنفر و خیاتت یافته بودیم گفتیم از عشق انها بگویید ببینیم انها چگونه عاشق شدن را یاد گرفتند که هر گز پشیمان نشدند ...

این بار کمی بیشتر گفتند اخر همیشه کم میگفتند خیلی کم ... باتمسخر پیش میرفتیم اما یک باره دیدیم کوچه های دل را جستجو میکنیم این بار موتور جستجوی خود را نه در گوگل که در ذهن و قلب و در عشق مردان جنگ به کار انداختیم تازه فهمیدیم عشق چیست انگار از خواب بیدار میشدیم تازه فهمیدیم حاج همت ها که بودندجهان اراها که بودند ...

خیلی شرمنده بودیم گفته بودیم انها جنگ طلب بودند یعنی این جور یادمان داده بودند تازه فهمیدیم انها عشق طلب بودند حالا نگاهمان داشت گسترده تر میشد چشممان با نور عشق خدایی کمی بینا تر شد حالا یادمان افتاد عراق و افغانستانی هست و فلسطینی. کمی به فکر افتادیم تازه متوجه شدیم کسانی که در لباس دوست کنارمان بودند چه دشمنانی هستند. خیلی خجالت کشیدیم مایی که تام کروز را خوب میشناختیم ...

بابایی ها را نمیشناختیم باز که جستجو کردیم بیشتر که فهمیدیم گفتیم چه قهرمانهایی بودند اما دیگر تمام شده؟ ایا قهرمانی هست ... ؟ این بار برایمان از خلیل عسکریها گفتند .از مهدی مولانیا ها گفتند.گفتند جعفرخانی ها را میشناسید ؟ خیلی شرمنده شدیم تازه فهمیده بودیم که ما را با لالایی امریکایی شدن چه راحت به خواب مرگ برده بودند و قهرمانهای ما چه زجری میکشند و کشیدند تا گرگها پاره مان نکنند تا ناموسهایمان در گلبرگ پاکی خویش پاک و معصوم بمانند. تازه بیدار شدیم ..حالا ما هم عاشق شده بودیم و میگفتیم کاش قهرمان شویم 

به یاد همه قهرمانهایی که از اسایش خویش گذشتند تا ما در ارامش باشیم ، به یاد همه عزیزانمان در مرزها که در اوج سختیها در حال دفاع از اسلام و ناموسشان هستند ، به یاد همه قهرمانهای این مرزو بوم.



ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در سه شنبه 7 بهمن 1393ساعــت06:59 ب.ظ تــوسط آرزوی شهادت | نظرات ()
طبقه بندی: مدافعان وطن، دلنوشته...،
سالگرد تولد مهدی مولانیا ، یوسف فدایی نژاد و محمد غفاری مبارک

بسمه تعالی

داشتم فکر میکردم بعضی فصل ها ، بعضی از وقت ها ، بعضی از لحظه ها ، که عزیزند به تمام معنا ؛ مهم بودنشون رو اتفاقی رقم میزنه که در اون فصل و لحظه و وقت رخ داده . این اتفاق میتونه اولین آشنایی با همسفر زندگیتون باشه ، میتونه اولین لحظه تولد کودکتون باشه ،  میتونه روز ازدواج و یا هزاران روز دیگه باشه .

داشتم فکر میکردم این ما نیستم که لحظه ها در اوقاتی خاص واسه ما عزیز میشن . گاهی یک فصل و یک روز و یک لحظه هم به برخی ثانیه های خودش مباهات میکنه ، به این که تو اون روز  و لحظه اتفاقی افتاده که در این عصر ماشینی و معرفت های ماشینی ، و انسان های مسخ شده ، و به قول استاد مسخ شده در شکم و زیر شکم ، آسمانی فکر میکنند. این که در ان فصل و لحظه ی خاص آدمهایی پا روی کره خاکی گذاشتند که خوی فرشته گونشان هم تنظیم سرد و گرمی فصل ها را به هم ریخته و در اوج سرمای زمستان یک فصل سرد؛به دلگرم کردن زمین به بودن چنین انسانهایی به خودش بالید .داشتم به فصل زمستان و ماه دی فکر میکردم ، به سرمایی که دلش گرم شد به وجود این همه عشق و خدایی بودن آدمهایی که با آمدنشان ، با بودنشان و حتی با رفتنشان کهکشانی را به سخره گرفتند از این همه بی خدایی و از این همه زرق و برق دنیایی . داشتم به مهدی مهربان و یوسف همیشه خندان و محمد قهرمان و تولدشان فکر میکردم . به این که آدمهای مختلفی پا به این دنیا میگذارند ، اما آدمهایی کمی آدم بودن را خوب درک می کنند  و به مقصود میرسند .

داشتم حسادت میکردم به فصل زمستان ، به افتخاری که داشت ، چرا که آدمهایی در دل سردش متولد شدند که گرمای عشق و امید و خداگونه بودنشان زبان زد تمام عالم شد . تولدی که با تولد آسمانی آنها کامل شد . هر چند شما تولدتان را نزد خدای خویش جشن میگیرید اما من و ما ی زمینی دلخوشیم به همین تبریک از جنس زمینی بودنمان .

تولدتان مبارک ، دعا کنید تولد ما هم با نغمه های اسمانی  سروده شود .

آمین

******************************

الهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک

شادی روح این شهیدان والا مقام صلوات

******************************

تنظیم کننده : عبدالزهرا سلام الله علیها

ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در دوشنبه 29 دی 1393ساعــت01:01 ق.ظ تــوسط آرزوی شهادت | نظرات ()
طبقه بندی: دلنوشته...، شهدای صابرین، مدافعان وطن،