تبلیغات
وَمِنهُم مَن یَنتَظِرُ... - مطالب مهر 1393
مصاحبه با خانواده ی شهید حسن حسین پور

بسمه تعالی



با سلام به محضر همه ی خوانندگان وبلاگ شهدای شمالغرب (مدارnw)،و تبریک عید سعید غدیرخم و آغاز امامت امیرالمونین علی علیه السلام،در این مطلب سعی براین شده است تا ذره ای از سیره ی شهید حسن حسین پور به محضر شما ارائه گردد.

*********************************************

مادر لطفا برای ما از حسن آقا بفرمائید؟

 ... (گریه ی مادر شهید)، سخته،خیلی سخته.هر ثانیه که در اتاقش باز میشه جگرم میسوزه،به یاد امام حسین(ع)؛نه برای پسرم.بلکه به یاد علی اکبر امام حسین (ع) گریه می کنم.حسن هر وقت که می آمد مرخصی،آروم در می زد که یه موقع من و پدرش یا بقیه ی برادر و خواهرهاش اذیت نشیم.

چند روز پیش پدرش دندونش درد می کرد،حدود ساعت دو و نیم شب بود.رفته بود و توی راه رو نشسته بود.در خونه باز مونده بود  و باد که می وزید ؛ تق تق صدا می کرد.من یه لحظه فکر کردم که حسن اومده.پا شدم دیدم کسی نیست و اون شب خیلی گریه کردم.به قدری که دخترم هم بهم گفت:مادر این موقع شب چرا انقدر گریه می کنی؟

گفتم: مادر در باز بود فکر کردم حسن داره میاد.

هر وقت هم که ما موقع اومدنش بیدار می شدیم و می گفتیم:کیه؟

آروم می خندید و می گفت:مامان منم حسن،در رو باز کن.

(گریه ی مادر شهید)؛خلاصه خیلی سخته حاج آقا.فقط از خدا می خوام که به حق حضرت زینب(س) به ما صبر بده تا بتونیم این داغ رو تحمل کنیم و راهش رو ادامه بدیم.

چون من خیلی زجر کشیدم که یه فرد مفید رو تحویل جامعه بدم و پیش خدا رو سفید باشم.

از اول ابتدائی هم دستش رو می گرفتم و می بردمش هیآت.هر سال دهه ی محرم یه لقمه غذا بر می داشتم و می رفتیم خونه ی شهید بابائی و تعزیه تماشا می کردیم.

بعد از گذروندن پیش دانشگاهیش بود که گفت:مادر می خوام برم سربازی.سربازی حسن هم توی سپاه بود.دوسال سربازی رو در مسجد مهدیه سپری کرد.توی سربازی هم بین بقیه به شهید زنده معروف بود و زمانی که پیشش می رفتیم و می گفتیم که با حسن کار داریم. می گفتند:به شهید زنده بگید بیاد.حتی یک بار بهشون گفتم:چرا حسن رو اینجوری صدا می زنید؟

گفتند:مادر ناراحت نشید.ما از روی عشق و علاقه حسن رو اینطوری صدا می زنیم.

خیلی خیلی هم راز دار بود.حتی وقتی که می خواست بره سردشت بهم نگفت.

فقط گفت:مامان یه دوره ی دو هفته ای برامون گذاشتن توی ارومیه

وقتی باهاش تماس می گرفتیم خیلی آروم صحبت می کرد.یک بار بهش گفتم که مادر توی کمین نشستی که انقدر آروم صحبت می کنی؟!

خندید و گفت:مادر جان با این فکر ها خودت رو اذیت نکن آخه کی گفته که من تو کمین نشستم.اون زمان این حرف رو زد.ولی بعدش همرزم هاش می گفتند:همون موقع ما زیر پای دشمن بودیم و پژاکی ها بالای سرمون.و ما پتو رو روی سرمون می کشیدیم و آروم صحبت می کردیم که دشمن متوجه حضور ما نشه.حتی حسن روی صفحه ی گوشیش چسب زده بود که نور موبایلش توی تاریکی مشخص نباشه.

 

حسن به روایت پدرش:

 حسن یک پاسدار بود،و پاسداری هم به معنای دفاع از مملکت،شرف و ناموس این مردم هستش.

حسن از اول راهنمائی به بسیج و شهدا خیلی علاقه داشت و همون اول راهنمائی که بود عضو بسیج شد.

واقعا علاقه ی عجیبی به نماز شب و تلاوت قرآن داشت.خیلی خیلی با قرآن مانوس بود.

 

حسن در حریم یار:

چهار سال پیش وقتی که عازم کربلا شد،کسانی که اونجا بودند از جمله ی آقای رضوانی،می گفتند: که حسن از ورودی تا ضریح رو سینه خیز رفته بود و زمانی که به ضریح امام حسین (ع) رسیده بود.عرض کرده بود که آقا جان من یه حاجتی دارم که از شما می خوام که برآورده اش کنید.من فقط از شما شهادت می خوام.

توی خونه هم که بود یا هر وقت که از مرخصی می اومد خیلی مراعات ما رو می کرد.مدت زمان مرخصی هم اکثر وقتش رو توی گلزار شهدا و با شهدا بود.

نمی خوام از حسن تعریف کنم که بقیه هم بگن چون پسر خودشه داره ازش تعریف می کنه. ولی شما از همسایه ها اگه بپرسید براتون روشن میشه که حسن چه جوان پاکی بود. خلاصه از حسن آقا ما هر چی بگیم کم گفتیم.

 

                                                   

  نحوه ی شهادت

 ****************************

 مادر شهید:

 شبی که شهید شد،حدود ساعت 12.5 شب بود که به پدرش گفتم:ببین میتونی با حسن تماس بگیری؟

حاج آقا هم بعد از کلی سعی و تلاش موفق شد باهاش تماس بگیره؛گوشیش رو جواب داد و بعد از حال و احوال پرسی بهش گقتم:مادر توکه میدونی من دیسک گردن دارم و پدرت هم که قلبش مشکل داره،پس کی میای کمک ما؟

خندید و گفت:خدا کریمه مادر،همونطور که بیل زدم،همونطور هم میام و انگورها رو می چینم.

گفتم: مادر برای چی انقدر آروم صحبت می کنی؟

گفت:الآن با دشمن 60 فاصله دارم،بالای سرم ایستاده.که من هم پشت تلفن گریه کردم و با فریاد بهش گفتم:حسن جلوتر نری ها؛اینا خیلی نامردن.

گفت:نه مامان؛هیچی نمیشه. تا خدا رو دارم غم ندارم. بعد هم با لهجه ی ترکی گفت:((من حسینیم،یاورم خداست)).

 گفتم:میدونم یاورت خداست،ولی خانواده هم مهم هستن.که گفت:نه ان شا الله هیچی نمیشه.

 حسین ما توی داروخانه کار میکنه.همون روز هر چقدر که باهاش تماس می گرفتم جواب نمی داد.خیلی نگران شدم.وقتی که برگشتم خونه عموش تماس گرفت و گفت:که برای ناهار میام منزلتون.نمی دونم چرا به محض ریسیدنشون من بی اختیار شروع کردم به گریه کردن.گفتم:حسن که اونجاست(منطقه ی نبرد) و سه ماهه که نه خواب داره نه استراحت.حسین هم که از صبح رفته و جواب نمیده.

یک بنده ی خدایی بود به نام جناب سرهنگ قاسمی.نمی دونست که حسین برادر حسن هستش.به حسین گفته بود:حسین پور رو می شناختی،گفته بود:کدوم حسین پور؟

گفته بود:حسن حسین پور که رفته بود ارومیه،شهید شده.حسین هم چون نمی دونست چطور به ما خبر بده گوشیش رو جواب نمی داد.

 پدر شهید:

 حاج آقای رضوانی می گفتند:آخرین باری که حسن اومده بود منطقه،خیلی تغییر کرده بود.هروقت که بهش نگاه می کردی انگار ماه شب چهارده رو میدی انقدر نورانی شده بود. حدودا هجدهم یا نوزدهم ماه رمضان بود که می خواستیم یک نفر رو پیدا کنیم که دعای جوشن کبیر برامون بخونه.چند نفری پیشنهاد شد ولی اکثر بچه ها گفتن دعا رو باید حسن حسین پور بخونه.که حسن هم دعا رو خونده بود.

جناب آقای آتانی چند روز پیش با خانموشن اینجا بودند. ایشون گفتند که:حسن همیشه با من درد دل  می کرد.بهم گفته بودکه:پدرم ناراحتی قلبی داره،نمی خوام بدونه کجا هستم و چکا می کنم که یک موقع خدایی نکرده مکلی برا پی نیاد.

روز تشییع جنازه ی حسن،سردار عراقی و قبلش هم یکی از خبرنگارهایی که اونجا حضور داشتن از ما پرسیدن که پدر جان شما فرمودید که حسن از من یک طلبی رو داره که قبل از اینکه بزارمش داخل قبر باید این دین رو ادا کنم.بفرمائید اون دین چی بود؟

که من هم گفتم من هیچ طلبی ندارم و مخلص حسن و همه ی شهدا هم هستم ولی طلبم اینه که،حسن وقتی می خواست بره ارومیه چون من ناراحتی قلبی داشتم بهم نگفت کجا میره،فقط پای من و مادرش رو بوسید و رفت و الآن من هم می خوام با بوسیدن پای حسن،دینم رو به حسن ادا کنم.و با افتخار بعد از اینکه بدن حسن رو داخل قبر گذاشتم پاهای حسن رو بوسیدم.

 

توصیه ی شما به جوان ها و خانواده ها چی هستش؟

توصیه ی من به همه ی جوانها اینه که حرمت پدر و مادرشون رو نگهدارند.چون رمز موفقیت در زنگی احترام به پدر و مادر هستش. و خانواده ها هم در قبال فرزندانشون مسول هستند.به عنوان مثال ما اسم فرزندانمون رو حسن محسن و حسین انتخاب کردیم.واقعا همین انتخاب اسم هم در زنگی فرزند نقش خیلی مهمی داره.


شادی روح شهدای اسلام،خاصه شهید حسن حسین پور صلوات 

 ****************************************************

با تشکر از جناب آقای شهسواری،از زحمات مخلصانه ی ایشان در تهیه ی این مصاحبه قدردانی می کنیم.

 تنظیم کننده:عبدالزهرا سلام الله علیها

 

ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در جمعه 18 مهر 1393ساعــت01:00 ق.ظ تــوسط کرار | نظرات ()
طبقه بندی: مصاحبه، مدافعان وطن،
برچسب ها: شهید، شهید حسین پور، شهید حسن حسین پور، شهدای شمالغرب، مدار-NW،