تبلیغات
وَمِنهُم مَن یَنتَظِرُ... - مطالب خرداد 1393
شهید سید محسن قریشی
بسمه تعالی



با سلام و عرض تسلیت به مناسبت شهادت دانشمند عارف شهید دکتر مصطفی چمران، در این مطلب خاطره ای رو که در بردارنده ی خصوصیات اخلاقی شهید سید محسن قریشی می باشد، از زبان آقای حجت الله.ک از دوستان شهید قریشی برای شما عزیزان نقل می کنیم.

*********
جناب آقای حجت الله.ک اگر از خصوصیات شهید مطلبی رو به خاطر دارید، لطفا برای دوستداران شهدا و خوانندگان وبلاگ شهدای شمالغرب بفرمایید.

سید محسن خصوصیاتی رو داشت که هر کدوم از اونها برای من یک سر مشق بود. برای مثال:
خیلی ساکت بود، تا ازش سوال نمی کردی چیزی نمی گفت. توی جمع دوستان هم وقتی که ما شوخی می کردیم و سر به سر همدیگه میگذاشتیم، فقط به ما می خندید.
همیشه هم سخت ترین کارها رو محسن انجام می داد، مثلا توی اردوهای دوره ی تکاوری، با اینکه خیلی خسته می شدیم، ولی بازم به همه کمک می کرد و کارای اردو رو هم انجام می داد.
همیشه خنده رو و خوش برخورد بود.هیچ وقت نشد که ببینم خنده رو لبش نباشه.

ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در شنبه 31 خرداد 1393ساعــت06:23 ق.ظ تــوسط کرار | نظرات ()
طبقه بندی: مدافعان وطن،
برچسب ها: شهدای شمالغرب، شهدای مدار nw، شهیدسیدمحسن قریشی، شهدای تیپ 71 روح الله اراک،
مصاحبه با خانواده ی شهید مهدی جودکی - قسمت دوم
بسمه تعالی


با سلام و عرض تبریک به مناسبت میلاد پربرکت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان، قسمت دوم مصاحبه با خانواده ی شهید مهدی جودکی رو به منظور استفاده ی همه ی دوستداران شهدا، مخصوصا شهدای شمالغرب انتشار میدهیم.

حاج آقا (پدر شهید) شما به خاطر نزدیک بودن مراسم عروسی آقا مهدی با رفتنش مخالفت نکردید؟


قبل از هر چیز این رو بگم که من و مهدی جدا از رابطه ی پدر و پسری، واقعا مثل دو تا رفیق بودیم. دوتا رفیق صمیمی. یک بار نشد که بهش بگم: کجا بودی؟ چکار کردی یا ...
اصلا نمی دونم چرا دوست نداشتم که مهدی رو سین جیم کنم. واقعا نمی دونم چرا. به نظر خودم واسه این بود که مهدی در نظر من یه انسان والا و بزرگوار بود.
خودش همیشه می گفت: آرزو دارم یک بار منو بابا سین جیم کنه. واقعا بهش ایمان داشتم، با هم درد و دل می کردیم، شوخی می کردیم.
یکبار نشد که از همون بچگی مهدی، یک نفر درب خونه ی ما رو بزنه و بگه مهدی فلان اشتباه رو کرده. خیلی از مواقع با اینکه علی از مهدی بزرگتر بود، ولی باز هم ازش می پرسیدم که کجا میری و ... .
خیلی ساکت و آروم بود، گاهی اوقات ساعت ها توی اتاقش بود ولی ما متوجه نمی شدیم. دور و برش هم خیلی شلوغ بود، ولی دوستانش رو گلچین می کرد. هر جا هم که می رفت آخرش سر از مسجد در می آورد.
دفعه ی اول توی گزینش سپاه رد شد. به قدری ناراحت بود که حد و حساب نداشت. بهش گفتم: آقا مهدی قبول می شی انشاالله، آنقدر خودت رو اذیت نکن. ولی یک کلام از هدفش حرف نزد.
باور کنید به محض ورود به سپاه می دونستم که آخرش یه اتفاقی برای این بچه می افته. چون اصلا توی این دنیا و اهل این دنیا نبود. هیچ تعلقی هم به این دنیا نداشت.
یک دفتر خاطرات هم داشت که اول اون دفتر این جمله رو نوشته بود: ((دفتر خاطرات شهید مهدی جودکی)). همه جا هم نمونه بود، توی شهر، تو فامیل، آشنایان و ... زبانزد بود.
4،5 سال خونمون رو در اختیار هیئت گذاشته بود، دهه ی محرم هم که دیگه نمی شد پیداش کرد!
این اواخر یه ماشین خریده بود، موقعی که می خواست ماشین و خونشون رو به نام بزنه، زنگ زد گفت: بابا شناسنامه ات رو بیار تا بزنمشون به نامت، گفتم: من احتیاجی ندارم، بزن به نام خودت.
دفعه ی آخری که رفت ماموریت: خودم منتظر خبرش بودم. از یک هفته قبلش یه حال و هوای خاصی داشت. سه شنبه بود که بهش زنگ زدم و گفتم:مهدی جان کجایی؟
گفت: منطقه ام.
گفتم: پس کی میایی؟ تو که خونه گرفتی، تالار گرفتی؟ کارت های جشنت رو هم پخش کردی.
یه جمله گفت که شک من به یقین تبدیل شد.
گفت: شاید نیام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: بابا جان شاید نتونم بیام مرخصی، آخه سرمون خیلی شلوغه.
گفتم پس ما منتظرتیم، گفت: باشه، ان شاءالله اگه خدا بخواد بر می گردم. دقیقا چند روز قبل از شهادتش هم ازش می پرسند که آرزوت چیه؟ میگه شهادت ...!
زمانی هم که بهش گفتم: کت وشلوارت رو بپوش، گفت نمی خوام، به دردم نمی خوره، ان شاءالله یه کت و شلوار می پوشم که سفید سفید باشه.
الان می فهمم منظورش چی بود.
توی درگیری بهش می گن: برگرد عقب.
اما مهدی میگه: اگه من برگردم کی از ناموس ما دفاع کنه؟ چه کسی جلوی اینا می ایسته؟


حاج خانم لطفا در مورد آقا مهدی و خصوصیات اخلاقیشون صحبت بفرمائید!

هر زمان که می خواست بره مأموریت، با ذوق و شوق می رفت. از دو سه روز قبل وسایلش رو آماده می کرد و کارهاش رو انجام می داد. علاقه ی خیلی زیادی به کارش داشت. یک روز قبل از شهادتش زنگ زد، خیلی هم خوشحال بود. گرم و صمیمی با هم احوال پرسی کردیم. به شوخی بهش گفتم: مهدی چی شده که یاد مادرت افتادی؟
گفت: من همیشه به یاد شما هستم.
گفت: مادر اگه میشه دو سه روز باهام تماس نگیر، نمیتونم جواب بدم.
همون روز شهادت مهدی دلشوره ی عجیبی داشتم. حتی به دخترم گفتم: نمی دونم چرا آنقدر حالم بده، اونم گفت: از اعصابته و چیزی نیست.
بعدا فهمیدم که این حال و هوای نگرانی من دقیقا زمانی بوده که مهدی شهید شده بود. موقعی که خبرش رو برام آوردن، اصلا باورم نشد. فکر کردم که علی شهید شده. اصلا فکرم متوجه مهدی نبود.
آخرین باری هم که داشت ماموریت می رفت تا سر کوچه رفت، بعد برگشت و یه مکث کوتاه کرد و دستی هم برام تکون داد و رفت. خیلی هم خوشحال بود.

انتظار شما از مردم و مسئولین چی هست؟

برادر شهید:
ما وقتی که توی خیابون در حال گذر هستیم، واقعا از خودمون خجالت می کشیم. با توجه به اینکه امسال حضرت آقا هم تأکید فراوانی روی مسئله ی فرهنگ دارند. از مسئولین می خوام که اگر واقعا داعیه ولایتی بودن دارند، مقوله ی فرهنگ رو جدی بگیرند و مجدانه در جهت اصلاح فرهنگ دانشگاه ها و خانواده ها تلاش کنند و دغدغه های جوانان ما رو بر طرف کنند.

پدر شهید:
من واقعا تأسف می خورم که می بینم جوانهای ما رو دارن با چیزهای خیلی بی ارزش منحرف می کنند. درخواستم از همه ی جوان ها اینه خودشون رو در رده ی همه ی شهدا قرار بدن و عمر و جوانی خودشون رو قدر بدانند.
از مسئولان هم میخواهم که به جای حمایت از ساخت بعضی از فیلم ها که ارزش چندانی ندارند، از ساخت فیلم های زندگینامه ی شهدا و معرفی شهدای والا مقام حمایت کنند و در جهت اشاعه ی فرهنگ و سیره ی شهادت و شهدا کوشش کنند.

شادی روح شهید مهدی جودکی صلوات

پایان
****************************************
******************************
تهیه و تنظیم:عبدالزهرا سلام الله علیها

منبع: فایل صوتی دیدار و مصاحبه ی دست اندرکاران وبلاگ شهدای مدارnw با خانواده ی شهید جودکی

ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در دوشنبه 19 خرداد 1393ساعــت03:08 ق.ظ تــوسط کرار | نظرات ()
طبقه بندی: مصاحبه، مدافعان وطن،
برچسب ها: شهیدجودکی، شهیدمهدی جودکی، شهید مهدی جودکی، شهدای تیپ 71 روح الله، شهدای تیپ 71 روح الله اراک، شدای تیپ 71،
به یاد قهرمانان شمال غرب ...
به نام خدا


یاد شهید جعفر خانی بخیر که همسرش می گفت هر جا می رفت مرا با خود می برد و او اکنون لیلی است با مجنون سفر کرده و شاید گله مند از آخرین سفر بی یار. جعفر خان دشتهای شمال غرب...

یاد علی پروش بخیر که خواب سفرش را دید و آخرین وصیتش را نوشت و چشمان عقابیش را در کوههای قندیل زده بست تا به روی زیبایی های محبوبش بگشاید؛

یاد بابابی زاده فرزند قهرمان اندیمشک بخیر که هنگام شهادت ذکر مولایش علی بر زبانش بود؛

یاد شهید محرابی پناه با آن روح بزرگ و افکار بلندش بخیر؛

یاد شهید کمیل صفری تبار بخیر، جوانی با روح آسمانی که شرط ازدواجش را قبول کردن همسرش به رضایت شهادتش گذاشت و همیشه ارزوی اجر شهید داشتنش ورد زبانش  بود و بالاخره به آرزویش رسید؛

یاد شهید محمد منتظر قائم بخیر، همسرش از نماز شب و ذکر صلواتش گفت و کسی چه  میداند در نمازش چه با خدایش گفت که برگزیده شد؛

یاد شهید مسلم احمدی پناه بخیر، مسلم جان خودت گفته بودی من میرم اما انتظار آمدنم را نداشته باشید، راستی زهرای کوچکت هنوز هم در انتظار توست اما چه میشود کرد، خوش به حالت شهادت مبارکت؛

یاد شهید سید محمود موسوی بخیر که در وصیتش نوشت:

خدایا نمیدانم وقتی مرگ به سراغم میاید من در چه حالی هستم اما خدایا دوست دارم در آن حال لبهایم به ذکر یا زهرا مشغول باشد و دلم از نور محبت علی ع و فرزندان علی ع لبریز

و به یقین چنین شد؛

یاد شهید محمد غفاری بخیر که قبل رفتن شکر شهادتش را به جا آورد، شهیدی که مثل مولایش جنازه اش در آفتاب مانده بود، همه را دعا کرد و رفت؛

یاد شهید حسین رضایی شهیدی بخیر که فقط 25 روز دخترش را دید؛

یاد شهید صمد امید پور مظلوم ترین شهید صابرین بخیر، عاشق شهادت بود، مادر هم شهادت را در خواب برایش دیده بود؛

یاد شهید یوسف فدایی نژاد همیشه خندان بخیر، میگویند در هنگام شهادت هم میخندید و چه کسی میداند چه رازی در این آخرین خنده بود و چه دید،

یاد شهید علی یا بهتر بگویم عبد الزهرا بریهی دلاوری از روستای میثم تمار نیز بخیر؛

یاد شهید حسن حسین پور دلاوری از قزوین بخیر؛

یاد شهید مهدی مولانیا بخیر، عاشق شهادت بود همسرش می گفت: در خیابان با دیدن بنر شهدا گفت کاش یک روز از من بنری نصب شود به عنوان یک شهید. به راستی با چه نیتی آرزو کردی که خداوند تو را برگزید و ارزویت را مستجاب کرد. میگویند زمانی که خبر شهادتش رسید تمام شهر بنر چسباندند تا تبریک گویند برگزیده شدنت را؛

و ...

یاد شهید خلیل عسکری بخیر شهیدی که هرگز دنبال شهرت و نام نبود و آخر ولی با نام و اوازه ای بلند پریدن را تجربه کرد؛

یاد همه قهرمانان شمال غرب بخیر، شهدای غریب دشتهای کردستان ...

 
شادی روح شهدای اسلام بوِیژه تمامی شهدای مظلوم ، گمنام و بی نام نشان شمالغرب صلوات

ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در شنبه 3 خرداد 1393ساعــت12:46 ق.ظ تــوسط آرزوی شهادت | نظرات ()
طبقه بندی: مدافعان وطن، دلنوشته...،