تبلیغات
وَمِنهُم مَن یَنتَظِرُ... - مطالب دی 1393
سالگرد تولد مهدی مولانیا ، یوسف فدایی نژاد و محمد غفاری مبارک

بسمه تعالی

داشتم فکر میکردم بعضی فصل ها ، بعضی از وقت ها ، بعضی از لحظه ها ، که عزیزند به تمام معنا ؛ مهم بودنشون رو اتفاقی رقم میزنه که در اون فصل و لحظه و وقت رخ داده . این اتفاق میتونه اولین آشنایی با همسفر زندگیتون باشه ، میتونه اولین لحظه تولد کودکتون باشه ،  میتونه روز ازدواج و یا هزاران روز دیگه باشه .

داشتم فکر میکردم این ما نیستم که لحظه ها در اوقاتی خاص واسه ما عزیز میشن . گاهی یک فصل و یک روز و یک لحظه هم به برخی ثانیه های خودش مباهات میکنه ، به این که تو اون روز  و لحظه اتفاقی افتاده که در این عصر ماشینی و معرفت های ماشینی ، و انسان های مسخ شده ، و به قول استاد مسخ شده در شکم و زیر شکم ، آسمانی فکر میکنند. این که در ان فصل و لحظه ی خاص آدمهایی پا روی کره خاکی گذاشتند که خوی فرشته گونشان هم تنظیم سرد و گرمی فصل ها را به هم ریخته و در اوج سرمای زمستان یک فصل سرد؛به دلگرم کردن زمین به بودن چنین انسانهایی به خودش بالید .داشتم به فصل زمستان و ماه دی فکر میکردم ، به سرمایی که دلش گرم شد به وجود این همه عشق و خدایی بودن آدمهایی که با آمدنشان ، با بودنشان و حتی با رفتنشان کهکشانی را به سخره گرفتند از این همه بی خدایی و از این همه زرق و برق دنیایی . داشتم به مهدی مهربان و یوسف همیشه خندان و محمد قهرمان و تولدشان فکر میکردم . به این که آدمهای مختلفی پا به این دنیا میگذارند ، اما آدمهایی کمی آدم بودن را خوب درک می کنند  و به مقصود میرسند .

داشتم حسادت میکردم به فصل زمستان ، به افتخاری که داشت ، چرا که آدمهایی در دل سردش متولد شدند که گرمای عشق و امید و خداگونه بودنشان زبان زد تمام عالم شد . تولدی که با تولد آسمانی آنها کامل شد . هر چند شما تولدتان را نزد خدای خویش جشن میگیرید اما من و ما ی زمینی دلخوشیم به همین تبریک از جنس زمینی بودنمان .

تولدتان مبارک ، دعا کنید تولد ما هم با نغمه های اسمانی  سروده شود .

آمین

******************************

الهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک

شادی روح این شهیدان والا مقام صلوات

******************************

تنظیم کننده : عبدالزهرا سلام الله علیها

ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در دوشنبه 29 دی 1393ساعــت01:01 ق.ظ تــوسط آرزوی شهادت | نظرات ()
طبقه بندی: دلنوشته...، شهدای صابرین، مدافعان وطن،
شهیدان گودرز نجفی،سید عبدالمحمد خرم روز،سید حبیب آرام زاده
بسمه تعالی



*******************

با سلام و عرض ادب و تبریک به مناسبت آغاز هفته ی وحدت به محضر همه ی بازدیدكنندگان محترم وبلاگ شهدای شمالغرب (madare-nw) ، در این مطلب چگونگی شهادت  سه پرستوی عاشق را از زبان همرزم این عزیزان، جناب آقای قاسمی برای شما عزیزان به صحنه ی تحریر می کشیم.

*******************

به خاطر سابقه ای كه از تیپ 48 فتح سراغ داشتن مسولان رده های بالاتر،تیپ 48  فتح رو به عنوان تیم هجوم انتخاب كردند.ما شبی كه وارد منطقه شدیم،دور تا دور ما رو پژاكی ها استقرار زده بودند و در تمام منطقه حضور داشتند.برج 4 بود كه ما وارد منطقه شدیم.شب اول رو توی منطقه موندیم. فرداش شهید نجفی با فرماندهی صحبت كردند و اجازه خواستن كه اجازه بدن بچه ها عملیات كنند و منطقه رو از لوث وجود پژاكی ها پاك كنند.از صبح همون روز هم توپخانه ی ما وجب به وجب منطقه رو زده بود.ولی با تمام این احوال تا زمانی كه اجازه صادر نشده بود ما اجازه ی حركت نداشتیم.بالاخره مجوز حركت صادر شد وبعد از خواندن نماز ظهر و عصر ما در قالب سه گروه و از سه جناح به سمت تپه ی مورد نظرمون حركت كردیم.بین ما و تپه ی مورد نظر یك ارتفاع كوتاه تری بود كه زمانی كه ما به اون تپه رسیدیم،شهید آرام زاده به شهید نجفی گفت: شما از شیار روبرو برید بالا و ما از جناح راست و چپ دور می زنیم.خلاصه با حفظ همون آرایش قبلی (سه گروه و از سه جناح چپ،میانی و راست) پیشروی كردیم.من و شهید آرام زاده در حین بالا رفتن از تپه تك افتادیم.به طوری كه هیچ كدوم از بچه ها رو نمی دیدیم.توی مسیر ما یه تخته سنگ بود كه پژاكی ها از قبل پشت اون موضع گرفته بودند.امام با این وجود ما تخته سنگ رو رد كردیم ولی متوجه حضور اونها در پشت اون تخته سنگ نشدیم.دلیلش هم این بود كه دشمن ما به خوبی اصول استتار و اختفا رو رعایت می كرد.در همین حین كه داشتیم پیشروی می كردیم انگار كسی بهم گفت برگرد و پشت سرت رو ببین.به محضی كه برگشتم دیدم دو نفرشون به صورت پا مرغی دارند به طرف ما میان.به محض اینكه فهمیدن ما متوجه شدیم اسلحه اش رو به سمت ما نشانه رفت كه من كتف شهید آرام زاده رو گرفتم وداد زدم: حبیب ، زد ، بخواب.
دیگه درگیری بالا گرفت،به شدت به سمت ما تیراندازی میكردن.وقتی یكم حجم آتیششون كم شد ، من و حبیب به سمتشون شلیك كردیم در حین درگیری فهمیدم كه یكیشون رو زدیم.من داشتم تیر اندازی می كردم كه یه دفعه شهید آرام زاده داد زد قاسمی نارنجك.منم توی همون حالت فقط وقت كردم كه سریع سرم رو ببرم پشت یه تخته سنگ،كه فقط سرم آسیب نبینه.
نارنجك هم كه منفجر شد چند تا تركش خورد توی دست بنده.كه هنوز هم چند تاش یادگاری مونده.اواسط درگیری بود كه شهید آرام زاده گفت: صالحی تیرم تمام شده یه خشاب بهم بده.منم از توی جیب خشابم یك خشاب بهش دادم.بعد از اینكه خشاب رو گرفت تا اومد خشاب رو جا بزنه فریاد زد: آخ...
گفتم حبیب چی شد..؟
گفت:تیر خوردم..!
بعدشم گفت:داد بزن بگو خرم روز و نجفی برگردن ، بگو حبیب تیر خورده.
ولی مشكل ما این بود كه هم ارتباطی باهاشون نداشتیم وهم اونها خودشون توی كمین دشمن افتاده بودند و خرم روز شهید و نجفی هم مجروح شده بود.داشتم حبیب رو دلداری میدام كه حبیب جان غصه نخور زدیمشون و... كه یك دفعه یه نارنجك اوفتاد دقیقا جایی كه من بودم.سریع موضعم رو عوض كردم و گفتم:حبیب نارنجك.
بعد از انفجار نارنجك داشتم به حبیب نگاه می كردم ولی نمی شد سرت رو بالا بیاری به همین خاطر زیر چشمی داشتم نگاهش می كردم.یه لحظه بلند شد تیر اندازی كنه كه دیدم سمت چپ بدنش پر خونه،كاملا تیر خورده بود و خون زیادی ازش رفته بود.همونجور كه داشتم نگاهش می كردم،گفت:یاحسین و سرش رو روی زمین گذاشت و شهید شد.
حبیب که شهید شد،یه لحظه پا شدم که هم  تیر اندازی کنم،و هم ببینم حبیب چطوره حالش که یک دفعه تیر خورد توی کتفم و از پشت کمرم زد بیرون.نمی شد اونجا ایستاد.سریع تفنگم رو برداشتم و رفتم پشت ارتفاعی که بچه های خودمون روی اون دید داشتند.دیگه آخرای کار بود که پا شدم تیر اندازی کنم،تک تیر انداز پژاک با تیر زد کنار پای من.منم مجبور شدم کلا اون موضع رو ترک کنم.


شادی روح این شهدای بزرگوار صلوات

***********************************
تهیه تنظیم:عبدالزهرا سلام الله علیها



ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در یکشنبه 14 دی 1393ساعــت04:55 ق.ظ تــوسط گروه کمال | نظرات ()
طبقه بندی: مدافعان وطن،
برچسب ها: تیپ 48 فتح، گودرز نجفی، قاسم احمدی، سید حبیب آرام زاده، سید عبدالمحمد خرم روز، پژاك، شمالغرب،