تبلیغات
وَمِنهُم مَن یَنتَظِرُ... - زندگینامه ی سردار شهید عباسعلی جان نثاری - قسمت دوم
زندگینامه ی سردار شهید عباسعلی جان نثاری - قسمت دوم

بسمه تعالی



**********************
قسمت دوم:

 روزهای پرخاطره و پرمخاطره ای را با ایشان سپری کردیم. یادم هست در آتشبار بر اثر حادثه ای دست چپم شکسته بود و پس از مدتی که گچ آن را باز کردم دستم بطور کامل باز نمی شد.در آن روزها تازه داشتیم نظامی می شدیم. از جلو نظام می دادیم و صبحگاه برگزار می کردیم و از همان روزها دوست داشتیم انضباط حاکم باشد. در هنگام از جلو نظام چون دست بنده کامل باز نمی شد. ستونی که بنده در آن بودم تا آخر ناهماهنگ با بقیه ستونها بود. و برادر چهارباغی می گفت بی نظم دستت را بکش و همه آتشبار می خندیدیم .


 آنقدر خاطرات زیاد و شیرین است که نمی توانم به راحتی بگذرم. برای اجرای عملیاتی در ارتفاعات در منطقه قصر شیرین موضع انتظار را اشغال کرده بودیم. فرمانده آتشبارمان برادر چهارباغی بود و یک نفر امدادگر داشتیم به نام انگشتر ساز، البته امدادگر که نه، ولی می توانست آمپولی بزند و قرصی بدهد در این حد موضع انتظارما نزدیک روستاهای مردم بود. مردان و زنان و بچه های روستائی فهمیده بودند که ما کسی را به عنوان امدادگر داریم. یکی، دو مراجعه آنها را، برای رفع مریضی پاسخ دادیم اما هر چه می گذشت می دیدیم کار دارد مسیر خود را عوض می کند و همه اهالی برای امداد به ما مراجعه می کنند و در قبال درمان ماست می آوردند، پنیر می آوردند و کار به جایی رسیده که زنان هم می گفتند که آقای به اصطلاح دکتر بایستی آمپول ما را بزند که ما دیگر از آنجا تغییر موضع دادیم.
داشتم می گفتم برادر غازی می گفت عملیاتی در پیش داریم و شما به عنوان فرمانده یکی از آتشبارها بایستی کار کنی از او اصرار و از من امتناع به هر حال حکم بود و بایستی قبول می کردم. اولین تجربه فرماندهی بنده مصادف با عملیات بزرگ خیبر بود. چه مسئولیتی و چه آتشباری و چه ماموریت مهمی، سراسر خاطره، در آتشباری که بنده فرمانده آن بودم افرادی بودند که جای پدر بزرگ من بودند، افرادی بودند با تحصیلات بالاتر از بنده و من فردی با جثه کوچک همان مواردی که ابتدا در مقدمه گفتم.اولین تجربه فرماندهی بنده و توقعی زیاد تر از حد یک آتشبار (پاسداری کم تجربه) به هر حال همه انقلاب و جنگ و بعد از آن با عنایت حضرت بقیه الله(عج) امورات سپری می شد و می شود...در پشتیبانی آتش از عملیات خیبر، آتشبار ما در نقطه ای اشغال موضع نمود که با هیچ یک از اصول نظامی تطبیق نداشت چرا که برادران ارتشی با اصول کلاسیک بیشتر تا آن زمان آشنایی نداشتند و خمپاره انداز 120 و توپخانه 105میلی متری آنها پشت سر آتشبارها که 130میلی متری بود اشغال موضع کرده بودند. البته بی دلیل هم نبود، ما برای پشتیبانی از نیروهایی که وارد جزیره مجنون شده بودند و هنوز پشتیبانی آتش قوی نداشتیم به آن موضع رفته بودیم و از طرفی پاتک های شدید دشمن با پشتیبانی آتش توپخانه و هوایی جهت باز پس گیری زیاد بود. ولی بایست این فشارها به حداقل می رسید. به همین منظور آتشبارها ما در تقاطع دژهور و دژ کلاسیه مستقر شد تا بتواند جاده جنوبی منتهی به جزیره جنوبی را که فشار اصلی دشمن از آنجا بیشتر بود زیر آتش قرار دهد.سابقه نداشت آن قدر آتشبار شلیک کند بچه ها و مسئول قبضه ها دیگر توان نداشتند کار کنند و لوله توپها به قدری داغ شده بود که با گونی خیس خنک می کردند .

 ماموریت و تجربه اول بنده با آرام شدن حرارت عملیات و پاتکهای آن طی شد و در پایان همین ماموریت پس از یک جابجایی دشمن سنگر به سنگر جای خالی نفرات و قبضه های آتشبارها را گلوله باران کرد و دو نفر از بهترین نیروهای آتشبار بنام علی اکبر پاپی یاقوند و نجات علی نژاد به درجه رفیع شهادت نائل آمدند  .یادشان بخیر و راهشان پر رهرو . و یادش بخیر شهید حسن غازی که در همین عملیات در یک ماموریت خطرناک پشت دژ طلائیه بر اثر گلوله دشمن به شهادت رسید .
 کسب مهارت و دانش تخصصی از لازمه فرماندهی کردن بود که می بایستی به آن نیز می پرداختم در اواسط سال 1363 به بنده دستور دادند که باید بروید اصفهان و دوره فرماندهی آتشبار توپخانه را طی نمایید. بنده گفتم ما را چه به این کارها من که سوادی ندارم و توان طی کردن این دوره را ندارم و دوست دارم در بین بچه ها باشم که این بار برادر میرصفیان که آن روز به عنوان جانشین شهید غازی بودند گفت با توکل بر خدا برو دوره و بیا ما کار زیاد داریم. بنده این بار به دستور ایشان بمدت 2 الی 3 ماه به اصفهان آمدم و دوره مذکور را ( به جز دو دوره آموزشی که به اصفهان آمدم) و عملیاتهای بزرگ و کوچکی که در جنوب انجام شد خداوند توفیق شرکت در آنها را از ما سلب نکرد. از جمله این عملیاتها ، عملیات بیت المقدس، رمضان ، محرم ، خیبر ، بدر، والفجر3 ، والفجر مقدماتی ، والفجر 8 ، کربلای 3و 4 و 5 و بیت المقدس 7 و دفاع متحرک عراق که در پایان جنگ صورت گرفت.در پایان متذکر می شویم که بیاییم و نگذاریم جنگ و بلکه از همه مهمتر ارزشهای آن توسط دسته ای انسانهای بی اراده و مزدور داخلی مورد تعرض قرار گیرد .

به امید پیروزی اسلام بر کفر
عباسعلی جان نثاری

 *****************************

شهید جان نثاری به روایت دوست و همرزمشان سردار چهارباغی:


با شهید جان نثاری در عملیات محرم آشنا شدم. اولین بار در سنگر فرماندهی، ایشان را دیدم. وقتی از عملیات پیاده وارد توپخانه شدم یک نوجوانی بود که مشغول تمیز و آماده کردن بی سیم ها بودند. پرسیدم این نوجوان کیست؟

گفتند : آقای جان نثاری.

قسمت این بود که من در آن آتشبار مشغول کار شدم. از کنار آن آتشبار یک آتشبار دیگر تشکیل شد که فرماندهی اش با من بود و عباس هم جانشین من. من سن و سالم کم بود و عباس هم کمتر از من. بالاخره رفتیم و عملیاتمان را هم انجام دادیم.

اولین بار عباس در عملیات خیبر فرمانده آتش بار شد. آتشبارش را برد طلائیه و جلوتر از دیدگاه مستقر کرد. یادم هست که یک بار رفتم به او سربزنم، آنقدر گلوله به اطراف ما خورد که گفتیم این بچه ها اینجا چطور کار می کنند؟

خاطرم هست یک جوان رشید و قوی هیکل به نام علی اکبر پاپی آقوند، اهل اندیمشک فرمانده قبضه عباس بود. به تنهایی پنج- شش نفر را حریف بود. در همان طلاییه یک گلوله توپ خورد کنار قبضه و یک ترکش ریز خورد به گردن پاپی آقوند و به شهادت رسید.

یک نیروی خیلی خوب دیگری داشت به نام نجات علی نژاد که او هم همانجا شهید شد. یک آتشبار استثنایی بود که رفته بود جلو و شلیک هایش بسیار موثر بود. اینها رو گفتم که بدانید با آنکه عباس سن و سال کمی داشت اما فرماندهی اش با تدبیر و مثال زدنی بود.

در طول دفاع مقدس تا پایان آن، در همه عملیات ها عباس در توپخانه حضور داشت و حضورش موثر بود. بخصوص در والفجر 8 برای آزادسازی فاو، که یک بخش از منطقه در حوزه توپخانه زیر نظر عباس بود. یک بار به عباس گفتم تو را چطور راه دادند به جبهه؟ گفت: من، توی شناسنامه ام دست بردم و سنم را بیشتر کردم و آنجایی هم که ثبت نام می کردند آجر زیر پایم گذاشتم تا قدم را بلند تر نشان دهم! اینطور رفتم به جبهه.

همیشه به فکر پیشرفت توپخانه بود. من 28 سال با عباس زندگی کردم و کوچک ترین نکته منفی از عباس ندیدم. در هیچ موضع و عرصه ای. همیشه به عباس غبطه می خوردم. یک روز رفتم خانه ایشان، یک ویترینی بود. معمولاً در ویترین اشیاء لوکس می گذارند اما او چفیه و ترکش و پیشانی بند گذاشته بود. گفتم عباس! مگر اینجا نمایشگاه جنگ است؟ خندید گفت: من به اینها علاقه دارم.

سخت ترین کارها را در نیروی زمینی به جان نثاری واگذار می کردیم. هر ماموریتی که به او واگذار شد به بهترین نحو ممکن انجام داد. این اواخر واقعا از نظر رفتار تغییر کرده بود. روز آخری که می خواست برود منطقه آمد اینجا و با هم خداحافظی کردیم و زیرگلویش را بوسیدم.

وقتی به ما گفتند قرار است در شمال غرب ماموریت داشته باشیم، گروه 15 خرداد یکی از رده هایی بود که انتخاب کردیم. یکی از بهترین شناسایی، انتخاب و اشغال موضع ها را عباس انجام می داد. این یک اصطلاح توپخانه ای است. طراحی آتش را هم انجام داد و تلفات زیادی از دشمن گرفت. موقعی که رفتیم بالای جاسوسان دیدیم که با گلوله های توپخانه اکثرا سنگرها و تونل های دشمن تخریب شده است و اینها کار بچه های عباس بود.

 *****************************


نحوه ی شهادت به روایت معاون ایشان:


روی سنگر مشرف به ارتفاع نشسته بودیم که حاجی در یک آن تغییر موضع داد و به سنگر بغلی رفت،رفتم و گفتم : حاجی جان این موضع ناامنه،پاشو بریم اونطرف.برای اولین بار در طول مدتی که افتخار همراهی سردار رو داشتم نا خودآگاه دست بردم و بازوی سردار رو گرفتم که به موضع بغلی هدایتش کنم.انگار یه حسی بهم گفت حاجی رو از اینجا ببر.بعد که این کار رو کردم برگشت توی چشمام نگاه کرد و گفت: تو هم می ترسی؟

گفتم:نه حاجی بحث ترس نیست.با هم از اون موضع حرکت کردیم و به سنگر بغلی اومدیم.توی حین حرکت برگشت بهم گفت : یه بار شهادت به ما رو کرد ولی کار رو خراب کردی.همون موقع حاجی گفت:دوربین رو بده می خوام توپخانه رو هدایت کنم.درست زمانی بود که بچه های تکور صابرین و تیپ 48 فتح در حال بالا رفتن از ارتفاع بودند که از روی سنگر بلند شد و دوربین کشی کرد.گفتم : حاجی بشین.گفت : الآن بچه ها اون بالا به آتش دقیق و موثر نیاز دارند باید بهترین کار رو انجام بدیم تا هم خودمون تلفات ندیم و هم بیشترین تلفات رو از دشمن بگیریم.توی همون حین که بلند شد تا دوربین کشی کنه چند تا تیر خورد به سنگر که با نشستن ما حاجی هم روی زمین دراز کشید و دیگه هرچی التماسش کردم که حاجی حرف بزن،چیزی بگو،جوابی نشنیدم.فکر نمی کردم حاجی شهید شده باشه،چون فقط جلوی سرش رو دیدم ولی وقتی دستم رو بردم زیر سر تا بدنش رو جا به جا کنم دیدم دستم پر خون شده.که دیگه فهمیدم حاجی شهید شده.
 *****************************
خاطرات همرزمان شهید:

شلمچه مسئول موقعیت شهید یونسی بودم یه روزرفته بودم سرکشی از نیروهای موقعیت ، وقتی برگشتم دیدم خودرو فرماندهی کنار سنگره ویکی از هندوانه هایی که اونجا کاشته بودیم عقب ماشینه برداشتم ورفتم توی سنگر(من فکر کردم ایشون این کارو کردن که بعدا معلوم شد که این کار رو راننده ایشون انجام داده ) خلاصه رفتم توی سنگر وهندوانه رو بریدم وگذاشتم جلوی ایشون وگفتم چون هندونه ها رو بچه ها زحمت کشیدن وکاشتن شما نمیتونید ببرید ولی میتونید توی خوردنش با دوستان شریک بشین سردار نگاهی عمیق به من کرد وبعد از خوردن هندونه از پیش ما رفتند. بعداز رفتن ایشون بچه ها به من گفتن خدا به دادت برسه ، میدونی کی بود؟ (لازم به ذکر است که بگم من یک ماه بود به اون منطقه اعزام شده بودم وایشون رو نمیشناختم)

 گفتم کی بود ؟

 بچه ها گفتن ایشون فرمانده ستاد بود منتظر باش که به زودی از ستاد احضارت کنند چند روز بعد از ستاد من رو خواستن پیش خودم گفتم کارم در اومد خلاصه رفتیم ستاد؛ دفتر مدیریت.گفتن تو چیکار کردی که از طرف فرماندهی احضار شدی ؟

رفتم داخل اتاق ، ایشون گفتن از امروز شما مسئول دفتر فرماندهی هستین .چندوقتی گذشت یه روز از ایشون پرسیدم چرا حقیر رو برای این کار در نظر گرفتین در حالی که من اون روز توی خط...

ایشون گفتن چون به فکر نیروهات بودی . تا وقتی که در خدمت ایشون بودم هیچ وقت اجازه ندادن تنهایی غذا بخورم میگفتن باید سر یک سفره با هم عذا بخوریم.

*****************************

در خصوص شهید حاج عباسعلی بطور خاص و عام آنچه که همه به آن معترفند اخلاق نیکو، ساده زیستی، تواضع و فروتنی آن شهید می باشد.ایشان سی سال در سپاه پاسداران در توپخانه مشغول بودند و از نیروی ساده تا سرداری خدمت خالصانه ای داشتند. لیکن این شهید عزیز وقتی در محله برای امور مختلف (مثل خرید یا عبور از مغازه ای حرکت می کردند) هیچگاه تکبری یا حرکتی مبنی بر داشتن مسئولیت در ایشان دیده نمی شد. بطوریکه وقتی ایشان به شهادت رسیدند خیلی افراد عام و خاص اظهار داشتند مگر نامبرده فرمانده بود. حاج عباسعلی در سن 15 سالگی عازم جبهه شدند و از ابتدائی ترین کارهای توپخانه تا بالاترین رده های فرماندهی را سپری کردند ولی هیچ گاه مسئولیت و فرماندهی در تواضع و اخلاص ایشان اثری نداشت و همیشه با چهره ای بشاش و خندان و متواضع با همه رفتار می کردند.
*****************************
 با تشکر از دوست عزیز و گرانقدرمان جناب آقای حاجی حسینی از بستگان شهید جان نثاری که ما را در تهیه ی این مطلب یاری فرمودند.

منابع :
کتاب با خلوت ملکوتیان (یادنامه ی شهدای شهر مذهبی و شهید پرورش لادان)
فایل های صوتی و تصویری مصاحبه با دوستان،آشنایان،خانواده و همرزمان شهید
وبلاگ همسفر شهدا

*****************************
تهیه و تنظیم : عبدالزهرا سلام الله علیها
ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در یکشنبه 30 آذر 1393ساعــت02:45 ق.ظ تــوسط کرار | نظرات ()
طبقه بندی: مدافعان وطن، مصاحبه،
برچسب ها: شهید عباسعلی جان نثاری، سردار، شمالغرب، جاسوسان، گروه توپخانه و موشکی 15 خرداد،