تبلیغات
وَمِنهُم مَن یَنتَظِرُ... - شهید حسین رضایی
شهید حسین رضایی
بسم رب الشهدا و الصدیقین

«الَّذِینَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللّهِ وَأُوْلَئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ»


شهید مدافع حرم حسین رضایی
زمان شهادت : 1394/08/17 
مکان شهادت : سوریه ؛ حلب

************
خاطره ای از شهید به روایت همسرشان :

یه وقتایی که من عصبانی و ناراحت می شدم، ایشون فقط نگاه میکردن و میگفتن:" بنشین...باشه.. من قبول دارم. شما یه لحظه آروم بشین.. نفس عمیق بکشین. حالا هر چی میخواین بگین.." من همه رو میگفتم . تعریف میکردم گریه هام رو میکردم .. میگفتم اینا چرا این کارو کردن؟ بعد به من میگفتن خب شما حق دارین!! اول همه حق رو به من میدادن تا من آروم بشم. بعد از چند ساعت، مثلا شب میشد یا سر سفره شام یا مثلا نشسته بودیم چایی یا عصرونه ای چیزی میخواستیم بخوریم، میگفت من یه چیز بگم عزیز؟( بیشتر وقتها مخصوصا تو خونه به من میگفتن عزیز!  ولی تو خیابون و مسافرت، به اسم پسرم،حامد،منو صدا میزدن.) میگفتن عزیز میشه من یه چیز بگم؟ میگفتم خوب بگید! میگفت ببین مثلا اینجا شاید فلانی این منظور رو نداشت! میگفتم ببین داری طرفداری میکنی! تا میدید که من دارم عصبانی میشم میگفتن :
"تو اصلا بذار من صحبت کنم، بعد سریع جبهه بگیر!  بعد میگفتن بلاخره اون بنده خدا هم مشکلات خاص خودش رو داره! اینجوریه... اینجوریه.. حق با تو هست ولی خب در نظر بگیر! یه مقدارم شما اینجا، اینو گفتی، حق با اونم هست!"

یعنی اون لحظه که من عصبانی بودم، همه حق رو به من میدادن تا من آروم بشم، بعد به موقعش صحبت میکردن . بعضی وقتها میشد که گریه میکردم که از خانواده دوریم ایشون مثل یه پدر با من رفتار میکردن. همون جوری محبت میکردن و میگفتن:" بگو تا آروم بشی خودم برات هم پدر میشم هم مادر. هم برادر میشم هم خواهر ؛ و واقعا هم به حرفشون عمل می کردند .
ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در پنجشنبه 12 اسفند 1395ساعــت09:59 ق.ظ تــوسط کرار | نظرات ()
طبقه بندی: مدافعان حرم،
برچسب ها: شهید حسین رضایی، حلب، حزب الله، سوریه،